خانه… آنگاه فرو میریزد که انسان پیش از دیوار فروبپاشد.
ما در ازدواج شکست نمیخوریم چون اصلِ ازدواج نادرست است، و نه به این دلیل که شرایط سخت است، بل از آن رو که خودِ انسان هنوز به بلوغی نرسیده تا بتواند زندگی را با انسان دیگری شریک شود.
خطا از آنجاست که با ذهنیتِ نبرد وارد ازدواج میشویم: یکی مطالبهگرِ حقوق خویش است و دیگری در کمین لغزشهای طرف مقابل، گویی خانه دادگاه است نه مأمن آرامش، و گویی همسر رقیب است نه همراهِ راه.
و خطای بزرگتر آن است که ازدواج را صحنهی قهرمانی در فداکاری میپنداریم، از خود قربانی میسازیم، سپس انتظار تشویق از جهان داریم، و وقتی نمیآید، در سکوت کینه میورزیم.
ازدواج جنگ نیست… و کشتارگاه هم نیست. نه گرفتنِ تمامِ حق به هر قیمت است، و نه محو کردنِ کاملِ خویشتن.
ازدواج آزمونی ظریف برای انسانِ درون توست: آیا میتوانی اندکی از مرکز جهان کنار بروی؟ آیا میدانی که دنیا فقط به گرد تو نمیچرخد؟
مشکل، خودِ ازدواج نیست، مشکل آن واژهی کوچک اما ویرانگر است: «من». منِ خسته، منِ مظلوم، منی که همهچیز را دادهام. و وقتی «من» فربه میشود… «ما» خفه میگردد.
انسانِ خودخواه با یک انسان ازدواج نمیکند، او با آینه ازدواج میکند؛ آینهای که وقتی راضی است لبخند بزند، وقتی خشمگین است سکوت کند، وقتی او ضعیف میشود تاب بیاورد، و وقتی خطا میکند، توجیهش کند.
خانه ناگهان فرو نمیریزد، بل آرامآرام فرسوده میشود: با کلمهای تند در لحظهی خشم، با لجاجتی کوچک که به دیوار بدل میشود، با محبتی مشروط، و با میل همیشگی به پیروزی، نه به فهم.
پول آرامش نمیآفریند، کرامت به معنای خشونت نیست، و قدرت آن نیست که با نخستین درد، ترک کنی. قدرتِ حقیقی آن است که توانِ سختگیری داشته باشی… و رحمت را انتخاب کنی. توانِ انتقام داشته باشی… و بخشش را برگزینی. قادر به ویران کردن باشی… و بر ساختن اصرار بورزی.
در پایان، از زن و شوهر نخواهند پرسید: چه کسی غالب بود؟ یا: چه کسی در اختلافها پیروز شد؟ بل خواهند پرسید: چه کسی صادقتر بود؟ چه کسی مهربانتر زیست؟ و چه کسی فهمید که عشق، تملک نیست… بل مسئولیتی سنگین است که تنها کسی آن را به دوش میکشد که اندکی از زندانِ «خود» رها شده باشد.