آرامش
هوای دریا
آب شور
و صدای امواج
همگی باعث آرامش میشوند تماشای ماهیها
خیره شدن به دریا در شما ایجاد آرامش میکند
زیرا ماهیها آرام شنا میکنند و آرام تنفس میکنند
هوای دریا
آب شور
و صدای امواج
همگی باعث آرامش میشوند تماشای ماهیها
خیره شدن به دریا در شما ایجاد آرامش میکند
زیرا ماهیها آرام شنا میکنند و آرام تنفس میکنند
زندگی خوب
در دوجمله خلاصه میشود:
لذت بردن از روزهای خوب
صبر کردن در روزهای بد
تقوا و تدبیر الهی، راه خروج پنهان و رزقی است که انسان هرگز گمان نمیبرد.
تقوا آن است که میان خود و معصیت خداوند سپری قرار دهی و خشنودی او را در نهان، پیش از آشکار، برگزینی. هنگامی که این معنا در دل استقرار یابد، بنده با حسّی ایمانی و عمیق زندگی میکند و هر قدم خود را زیر نظر خداوند میبیند. و در همینجا معجزه پنهان آغاز میشود.
خداوند دری را که به آن چنگ زده بودی میبندد، تا به جای آن خیری به تو عطا کند که هرگز در اندیشهات نمیگنجید. رزقی برایت مینویسد از راهی که حتی در پی آن نبودهای. تو را از مکرهایی که برایت چیده شده، بیآنکه بدانی، نگاه میدارد.
خداوند متعال میفرماید:
إِن تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَانًا
«اگر تقوای الهی پیشه کنید، برای شما وسیلهای برای تمییز (حق از باطل) قرار میدهد» (انفال: 29).
یعنی نوری که به وسیله آن حق و باطل را تشخیص میدهید، از فتنههای تاریک نجات مییابید و دل شما به تصمیم درست هدایت میشود. و نیز فرمود:
وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيِّئَاتِهِ وَيُعْظِمْ لَهُ أَجْرًا
«و هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند گناهان او را میزداید و پاداشی بزرگ برای او قرار میدهد» (طلاق: 5).
راز غیبی تقوا آن است که قوانین زندگی انسان را دگرگون میسازد: اندک را پر برکت میکند تا بسیار گردد، دور را نزدیک میسازد، آرامش را بر دل فرود میآورد، و انسان را در غنا و بینیازی مینشاند، هرچند مال اندکش باشد.
رزق، تنها مال نیست؛ بلکه آرامش دل، برکت زمان، پاکی سینه و گشوده شدن درهای خیر است.
وقتی پس از سالها به مسیر زندگی خویش مینگری، درمییابی که لحظات صداقتت با خداوند و مواضع تقوای تو در خلوت، همان سبب گشایشهایی بود که نجاتت داد و همان منشأ روزیهایی شد که بیآنکه انتظارش را داشته باشی نصیبت گردید.
پس تقوا قیدی که تو را دربند کند نیست، بلکه بالی است که تو را بلند میسازد؛ محرومیت نیست، بلکه تضمینِ بینیازی حقیقی است. چنانکه خداوند فرمود:
وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مِنْ أَمْرِهِ يُسْرًا
«و هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند کار او را بر او آسان میسازد» (طلاق: 4).
به یاد داشته باش: لازم نیست ببینی روزی یا راه خروج چگونه به تو خواهد رسید؛ کافی است تقوای الهی پیشه کنی، باقی با تدبیر ربانی رقم خورده و هرگز به خطا نخواهد رفت.
ما همه زندگی مان را هدر می دهیم تا برای آینده آماده شویم، غافل از اینکه تنها راه شاد بودن این است که هر لحظه را با آغوش باز پذیرا باشیم و در هر لحظه زندگی کنیم.
برنده شدن
همیشه به معنی اول بودن نیست!
برنده شدن
یعنی انجام کاری
بهتر از دفعات قبل
من مشکلات زیادی دارم اما،
لب های من از آن خبر ندارد.
آن ها همیشه می خندند…
عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم
هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم
دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله نور
گر چراغان است بسم الله الرحمن الرحیم
نامه ای را هُد هُد آورده ست آغازش تویی
از سلیمان است بسم الله الرحمن الرحیم
سوره ی والیل من برخیز و والفجری بخوان
دل شبستان است بسم الله الرحمن الرحیم
قل هو الله احد قل عشق الله الصمد
راز پنهان است بسم الله الرحمن الرحیم
گیسویت را بازکن انا فتحنایی بگو
دل پریشان است بسم الله الرحمن الرحیم
ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن
مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم
میزبان عشق است و وای از عشق! غوغا می کند
هر که مهمان است بسم الله الرحمن الرحیم
مهدی جهاندار
کلاغ از طوطی سوال میکنه :
برای چه در قفس هستی؟
طوطی جواب میده:برای اینکه من حرف میزنم!
گاهی تاوان حرفزدن قفس است !
این جفای خلق با تو در جهان
گر بدانی گنج زر آمد نهان
خلق را با تو چنین بدخو کنند
تا تو را ناچار رو آن سو کنند
«ما لا یُحکی، یُبکی»
آنچه گفته نمیشود، اشک میشود
خدا هیچ وقت دیر نمیرسه، شاید ما زود ناامید میشیم
هیچ مسیر برتری برای قدمنهادن، هیچ هدف بهتری برای بهدستآوردن و هیچ مقصود والاتری برای یافتن، جز تحقق وعدهای که برای آن متولد شدهاید، وجود ندارد
فکر میکنی این پایان راه است و در تمام نبردهایت شکست خوردهای، تا زمانی که بفهمی تو بازنده نیستی، بلکه زندگی فریبکار، ظالم و ناعادلانه است. گمان میکنی ضعیفی و جنگجویی توانمند نیستی و همیشه قربانی بودهای، اما در حقیقت، حریف تو ده برابر قویتر از تو بوده است. پس چگونه میتوان این نبرد را شکست خورده دانست در حالی که اصلاً نبردی عادلانه نبوده است؟
اکنون از تو میپرسم: آیا ممکن است یک گربه شیری را بکشد؟ بنابراین، خودت را به خاطر چیزی که فراتر از توان و طاقتت است، سرزنش نکن و روح و جسمت را با ملامتهای سنگین آزار نده. با خودت مهربان باش، ای خواننده عزیز.
گاهی از بعضی افراد دلخور میشوی و فکر میکنی که آنها با تو تغییر کردهاند، اما در واقع، خودشان هم حال خوبی ندارند. شاید حتی نسبت به خودشان نیز بیگانه شدهاند؛ غریبههایی که به آینه نگاه میکنند و از چهرهای که در آن میبینند، تعجب میکنند.
پس نباید درباره آنها قضاوت کنیم، وقتی از حالشان بیخبریم و دلیل این تغییر عجیب را درک نمیکنیم. کمی به آنها زمان بده و با همه مهربان باش و به کسی آزار نرسان. هر کدام از ما غمهایی داریم که برای شکستنمان کافی است، پس باری بر دوش دلهای غمگین و خستهای که از درد فرسودهاند، نیفزا.
آیا میدانی، خواننده عزیز، که گاهی رؤیاها میتوانند دلیل بدبختی ما باشند؟
بله، امیدی که به آن چنگ میزنیم گاهی میتواند ظلمتی مرگبار باشد. ما تمام آینده، شادی و شرطبندیمان بر خوشبختی را بر پایه رؤیاهایی که میخواستیم محقق کنیم، بنا کردهایم. اگر روزی این امید را از دست بدهی و زندگی فرصت تحققش را به تو ندهد، ویران میشوی. پس به امیدی نچسب که مطمئن و روشن نیست، اما با تمام وجودت تلاش کن، چرا که میدانم به آنچه میخواهی خواهی رسید.
میدانم که خسته و فرسودهای، شاید غمگین، افسرده، گمشده و سرگردان میان راههای بیپایان زندگی که بیشتر کوچهها و گذرگاههایش تنگ و تاریک و بستهاند. باید هزار راه بروی و هزار بار رنج بکشی تا پاهایت را بر مسیر درست بگذاری. آنگاه پیروزی بزرگ را به تو تبریک میگویم؛ زیرا سزاوارش بودهای. مبارکت باد، ای خواننده عزیز.
آیا میتوانیم کمی از عشق سخن بگوییم؟ عشق جنگ است؛ اگر عشق را انتخاب کنیم، مبارزه را انتخاب کردهایم. اما عشق زیباست و ارزش جنگیدن را دارد. در نهایت، ما پیروز خواهیم شد و صلح برقرار میشود، و با شادی تا پایان مسیر زندگی خواهیم کرد.
زیباست که کسی نزدیکت باشد که تو را با تمام وجودت بفهمد؛ کسی که از نگاه چشمانت بفهمد غمگینی، عصبانی یا شاید خوشحال هستی. چه زیباست داشتن تکیهگاهی در هر شرایط، حتی وقتی که اشتباه میکنی، و او باز هم با توست، چون دوستت دارد، حتی در خطا. چه زیباست که با دانستن اینکه کسی منتظر بیدار شدنت است تا به تو بگوید «صبح بخیر» به خواب بروی؛ و «صبح بخیر» در زبان عشق یعنی «دوستت دارم».
چه احساس لطیفی است وقتی شب میرسد و روزت تمام میشود و منتظری با آن شخص حرف بزنی و جزئیات روزت را برایش بگویی؛ چه روزت شاد بوده، چه غمگین، چه کسالتبار، پرنشاط یا افسرده، در هر حالتی روزت را برایش تعریف میکنی و از این کار خوشحالی.
ای خواننده عزیز، آیا تا به حال شاد بودهای در حالی که درباره مصیبتهای زندگیات حرف میزدی؟
بله، شاد… چون با محبوبت صحبت میکنی، حتی اگر گفتوگو درباره پایان نزدیکت باشد، اما باز هم شاد هستی. و اینجاست که درمییابی به دریایی افتادهای که نجاتی از آن نیست! پس خدا به تو رحمت آورد.
امیدوارم پیامهایم بازتابی از واقعیت زندگی شما باشد و حتی اندکی به شما کمک کرده باشد. کمکی به شما میکنم که خودم نیز به آن نیاز دارم و سخنی به شما میگویم که دوست داشتم از کسی بشنوم.
این نوشتهها پیامهای کوچکیاند که شاید بتوانند التیامی برای شما باشند.
همواره سلامت باشید، ای خوانندگان عزیزم.
گاهی سکوت گویاتر از هر واژهای است؛ فضایی برای اندیشیدن، التیام یافتن و درک آنچه گفته نمیشود.
سکوت صرفاً نبودِ صداها نیست، بلکه حضوری عمیق از خویشتن ماست؛ پنجرهای که به افقی فراتر از کلمات گشوده میشود.
سکوت جایی است که خود را بینقاب ملاقات میکنیم، افکارمان را با وضوح میشنویم و سنگینیهایمان را احساس میکنیم که اندکاندک آرام میگیرند.
لحظهای است که در آن آشوب درون را دوباره سامان میدهیم و درمییابیم که همواره نیازی به پاسخ، توجیه یا اثبات نیست.
از منظر روانشناختی، سکوت همچون راهاندازی دوباره ذهن است؛ جایی که فشار تنش کاهش مییابد و توان تمرکز و خلاقیت افزایش پیدا میکند. از دیدگاه فلسفی، سکوت زبان روح است؛ زبانی که با کلمات ترجمه نمیشود، بلکه با دل فهمیده میشود.
بسیار پیش میآید که سکوت از هر مجادلهای قویتر باشد؛ چرخهی نزاع را متوقف میکند و به ما فرصتی میدهد تا تصویر را از زاویهای گستردهتر ببینیم. سکوت به معنای ضعف نیست، بلکه به معنای انتخاب آرامش بر پیروزیهای زودگذر است.
پس، هر روز به خود لحظاتی سکوت ببخشید؛ آنگاه خواهید دید که زندگی با صدایی بسیار ژرفتر از هر هیاهو با شما سخن میگوید.
خداوند به ما ابزار عقل، علم و وجدان داده است، اما ما از آنها برای نابودی خودمان استفاده کردیم به جای اصلاح زمین.
آیا خداوند مسئول رنج انسان است؟
برخی سؤال دردناکی مطرح میکنند: «اگر خدا وجود دارد، چرا بیماریهایی مثل سرطان کودکان هست؟ چرا جنگها، قحطیها و ظلم وجود دارند؟» این سؤال غالباً برای نفی وجود خدای مهربان و کامل به کار میرود. اما این استدلال، هرچند از نظر عاطفی قوی است، در برابر درک عمیق از طبیعت جهان و نقش انسان در آن مقاومت نمیکند.
حقیقت این است که بسیاری از رنجهای انسان معاصر نتیجه تصمیمات الهی نیست، بلکه ناشی از انتخابهای خود انسان است. خداوند – طبق آموزههای ادیان آسمانی – به انسان آزادی اراده داده است و این به معنای مسئولیت انسان در برابر اعمال و تصمیماتش است. اما مشکل این است که این آزادی غالباً برای ساختن جهانی عادلانه و صلحآمیز استفاده نشده و بیشتر برای منافع مادی محدود به کار رفته است.
اگر به علل بیماریهای مدرن و اپیدمیهای گسترده نگاه کنیم، بخش بزرگی از آنها ناشی از رفتارهای انسان است:
غذاهای دستکاریشده ژنتیکی
آفتکشها و کودهای شیمیایی
آزمایشهای بیولوژیکی غیراخلاقی
ضایعات صنعتی و نشتهای هستهای
آلودگی محیطزیست
تمام اینها نتیجه تلاش انسان برای سود سریع و قدرت است، بدون توجه به پیامدهای بلندمدت بر سلامت خودش یا زمین محل زندگیاش.
جنگها نیز پدیدههای طبیعی نیستند، بلکه نتیجه تصمیمات سیاسی، نظامی و اقتصادی نخبگانی است که به دنبال نفوذ و قدرت هستند حتی به قیمت میلیونها انسان بیگناه. در اینجا سؤال واقعی این است: «وجدان انسان کجاست؟»، نه «خدا کجاست؟»
تاریخ نشان میدهد که انسان در گذشته، با وجود زندگی ساده، به طبیعت نزدیکتر و هماهنگتر با بدن و جهان خود بود. اما امروز، با همه این «پیشرفتها»، شاهد تضعیف سلامت جسمی و روانی، افزایش افسردگی، بیگانگی و خشونت هستیم. این تضعیف تصادفی نیست، بلکه نتیجه مستقیم دور شدن انسان از فطرت، طبیعت و ارزشهای انسانی است.
خداوند شر را خلق نکرده، بلکه قوانین طبیعی عادلانه ایجاد کرده و به انسان توانایی تشخیص و انتخاب داده است. تراژدی واقعی در وجود بیماری نیست، بلکه در این است که انسان – با عقل و علم خود – قادر به جلوگیری از بیشتر این رنجهاست اما انجام نمیدهد.
در پایان، خداوند ابزار عقل، وجدان و علم را به ما داده است، اما تصمیم با انسان است: آیا از آنها برای ساختن جهانی انسانی استفاده میکند یا برای نابودی خود و محیط اطرافش؟
سرزنش متوجه خدا نیست، بلکه متوجه کسانی است که امروز سرنوشت انسانها را برای سودی محدود
به محاسبات بانکی کنترل میکنند.
اگر مردان دین برای یاری حق متحد میشدند، فساد و جنگها از روی زمین ناپدید میشد.
مردان دین، میان نقاب قداست و حقیقت انسانیشان، در تمام ادیان دشمنی مشترک دارند و برای پیروزی، کار یکپارچه لازم است.
من مسلمانم، به دینم افتخار میکنم و به وجود خالق جهان یقین دارم؛ خالقی که نه واژهها میتوانند او را محدود کنند و نه اندیشهها میتوانند بر او احاطه یابند. اما آنچه امروز مرا میآزارد، خود دین نیست، بلکه کسانیاند که جامه دین بر تن کرده و به نام آن سخن گفتهاند تا دین را ابزاری برای قدرت سازند، نه پیامی برای رحمت.
در همه ادیان، بارها مردان دین با حقیقت و جوهره دین خود به مخالفت برخاستهاند. پیامبران و رسولان نه با شکوه ظاهری، بلکه با اندیشه و پاکی خود به جایگاه والایی رسیدند. زندگی آنان ساده و بیزرقوبرق بود. از مردم نخواستند که در برابرشان سر فرود آورند، بلکه دعوتشان کردند که اندیشههایشان را به سوی حق بلند کنند.
اما امروز، برخی از مردان دین، از مشایخ گرفته تا کشیشان و پاپها، بر تختهایی نشستهاند که تفاوت چندانی با تخت پادشاهان ندارد. پشت متون دینی پنهان میشوند و از آن بخشهایی را انتخاب میکنند که جایگاهشان را حفظ میکند، نه آنچه عدالت را برقرار میسازد. آنان نه یاریدهنده حقاند، بلکه یاریدهنده خودشان، و منافعشان را با پوششی از ورع و تقوای ساختگی توجیه میکنند.
ما به طبیعت انسان آگاهیم؛ هرکس در این جهان به مقامی برسد، نقابی بر چهره میگذارد. اما کسی که میخواهد خدا را یاری دهد، باید از یاری انسان آغاز کند، از حمایت حقیقت، حتی اگر به زیان خودش باشد. خدا با کلمات و شعارها یاری نمیشود، بلکه با عدالت، آزادی و رحمت یاری میشود.
اگر مردان دین حقیقتاً از خدا میترسیدند، متحد میشدند؛ نه برای محو اختلافات، بلکه برای خدمت به حق. تفاوت ادیان اهمیتی ندارد، زیرا حق، دین نمیشناسد. خونهایی که به نام خدا ریخته میشود، خالق را آزرده نمیکند، بلکه ضعف و شرارت انسان را آشکار میکند، آنگاه که خواستههایش را در لباس دین میپوشاند.
آنچه باید با آن مبارزه کرد، این قداست دروغین است؛ این انحصارطلبی در دین؛ این ادعا که راه خدا تنها با کلیدهایی که در دست ایشان است گشوده میشود. حقیقت به واسطه نیاز ندارد، و خالق ما را برده مردان دین نیافریده است.
زندگی سخت ترین آزمون است . . .
خیلی ازمردم مردود میشوند
چون سعی در کپی از دیگران دارند
و متوجه نیستند هرکسی
برگه ی سوال متفاوتی دارد
جستوجوی غایت: حدود فهم انسانی در برابر مطلق الهی
کسی که در وجود خداوند تردید میکند، غالباً از پرسشهای عمیق وجودی آغاز میکند و میپرسد: غایت خداوند از آفرینش انسان، جهان و هر آنچه میشناسیم چیست؟ این پرسش در اصل، پرسشی موجه است، اما پارادوکسی اساسی را آشکار میکند: همان غایتی که میکوشیم آن را درک کنیم، خود مخلوقی است که برای ما انسانها در چارچوب نظامی الهی و دقیق نهاده شده است. ما نمیتوانیم مفاهیم و قوانین خود چه فلسفی و چه عقلی را بر خالق اعمال کنیم، زیرا به سادگی، او خود آفریننده این مفاهیم است.
خداوند همانگونه که در قرآن کریم خود را وصف کرده، «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ» است، و این عبارت صرفاً توصیف نیست، بلکه قاعدهای بنیادین برای هستی است. این بیان میرساند که خداوند با معیارهای انسانی سنجیده و محدود نمیشود. و هنگامی که به فرشتگان فرمود: «إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ»، روشن ساخت که مراتبی از علم وجود دارد که از ادراک همه مخلوقات فراتر است، حتی فرشتگانی که در آسمانهای برین ساکناند، و آن آسمانها خود بعدی از ابعاد هستی هستند که هیچ مخلوقی توان عبور از آن را ندارد. هر مخلوق در بُعدی معین و بر اساس قوانینی زیست میکند که نقضناپذیر و انکارناپذیرند. اما این نظم دقیق و این کمال مطلق، صرفاً برای وجود «غایتی» نیست، بلکه بیانگر تقدیر خالق است تا حقیقتی واحد را نشان دهد: او این جهان را که همواره در حال گسترش است بدون حتی یک خطا آفرید. آری، این کمال است، اما همین کمال در برابر خالقی که «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ» است، سنجیدنی نیست.
این همان حد و مرزی است که بر مخلوق نهاده شده است؛ حدی که به معنای ضعف نیست، بلکه ضرورتی است متناسب با ماهیت آفرینش. همانگونه که چشم، مرزی در دیدن دارد، عقل و روح نیز مرزی در فهم دارند. تلاش برای درک غایت وجود، باید با شناخت خالق آغاز شود؛ نه تنها به عنوان دانشی ذهنی، بلکه به عنوان حضوری مطلق که از هر گونه طبقهبندی فراتر است.
فهم غایت، معادلهای عقلی برای حل کردن نیست، بلکه تجربهای وجودی است که باید زیسته شود. هر کس که صادقانه در پی درک غایت است، باید بداند که خداوند خود آفریننده «غایت» است، و هر کوششی برای محدود ساختن افعال او با ابزارهایی که خود برای ما خلق کرده، به ناگزیر ناقص خواهد بود. ایمان در اینجا اندیشه را نفی نمیکند، بلکه آن را در جایگاه درست خود مینشاند؛ به عنوان ابزاری برای جستوجو، نه حکمی بر مطلق.
حقیقت غایت آفرینش، چیزی نیست که همچون یک معادله ریاضی کشف شود، بلکه حقیقتی است که هرچه به خداوند نزدیکتر شویم و از پندار توانایی کامل بر فهم فاصله بگیریم، بیشتر بر ما مکشوف میگردد. و تنها آنگاه شاید به «جوهر حکمت» در کلام او برسیم که فرمود: «إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ».
آدم های قوی از سیاره ی دیگری نیامده اند ، آن ها هم مشکلاتِ خودشان را دارند ، هم محدودیت های معمولی و حتی غیر معمولی ...
تفاوت اینجاست ؛ آن ها پذیرفته اند از پسِ هر مشکلی بر می آیند ،
آن ها خودشان را باور کرده اند ،
از مشکلات و محدودیت ها ، پله ساخته اند ، نه کوه !!!
آدم های قوی در کمالِ خودباوری ؛
انتخاب کرده اند قوی باشند ...
قوی بودن ؛
در "مغز" اتفاق می افتد
من از جهان نگریختم، بلکه از خویشتنی که بیش از حد به آن شبیه بود.
همهچیز را پشت سر گذاشتم، همچون کسی که آخرین چراغهای شهر را خاموش میکند و در تاریکی بیپایان گام برمیدارد.
در تبعیدی که خود برگزیدهام، نه جمعیتی هست، نه چهرهای، و نه جشنی.
تنها نیمکتی چوبی و فرسوده هست و آسمانی سرد که بیصدا تو را مینگرد.
تبعید جایی است که نه نامهای به آن میرسد و نه گامی درِ آن را میکوبد.
در اینجا زمان نمیگذرد، بلکه گرداگردت جمع میشود؛ همچون برکهای راکد که هر بار در آن مینگری، چهرهی فرسودهات را بازمیتاباند.
هر صبح با همان دیوارها بیدار میشوم، با همان سایهی کج بر زمین، با همان هوای سنگینی که به یادم میآورد این تنهایی را آگاهانه برگزیدهام و کسی نخواهد آمد تا مرا از آن بیرون کشد.
دریافتهام که تنهایی، آنگاه که خود انتخابش کنی، به آینهای عظیم بدل میشود؛
آینهای که تنها تصویرت را نمینمایاند، بلکه هرآنچه از آن گریختهای را نیز نشان میدهد: ناکامیهایت، خیانتهای کوچک، چهرهی آنان که از دست دادهای، و لحظاتی که گمان میکردی از آنها گذشتهای.
تبعید از جهان دور نیست؛ تبعید آن است که آن را هر کجا که بروی با خود حمل کنی،
اما این بار بیصداست، بیبهانه، بیوعده.
و گاهی که در این گوشه نشستهام درمییابم تبعید مکانی بیرونی نیست، بلکه اتاقی بسته در درون من است.
هیچکس مرا ترک نکرده و من نیز آنان را، اما ما به خطهایی موازی بدل شدهایم که هرگز به هم نمیرسند.
هرچه قضاوتهایتان بیشتر شود ، کمتر فرصت عشق ورزیدن خواهید یافت.
آیا تابحال به قدرت توجه خود فکر کرده اید ؟
بعضی اوقات ، پس از مدتی،صدای تیک تاک ساعت را دیگر نمیشنوید. چون توجهتان و تمرکزتان دیگر روی آن نیست.مجددا وقتی به آن توجه میکنید ،دوباره گویی آنرا خلق میکنید .
قدرت عجیبی است ! گویی تمرکز شما میتواند به چیزهای اطراف شما هستی و وجود ببخشد.یا وجود را از آنها بگیرد ! ممکن است در یک ماشین چند میلیاردی نشسته باشید اما وقتی آن ماشين در محدوده توجه و پهنای تمرکزتان قرار نگرفته باشد و در عوض توجهتان روی یک مورد منفی هرچند کوچک باشد،گویی هیچ چیز غیر آن وجود ندارد ! و همه دنیای شما سیاه حس میشود !
این شمایید که تصمیم میگیرید روی چه چیز تمرکز کنید و با تمرکز کردن،به آن چیز،هستی و وجود میبخشید....
ثانيه به ثانيه ي لحظات زندگي خود را با شعله هاي انرژي و اميد و انگيزه 🔥، به آتش 🔥 بكشيد،و كساني را بيابيد كه طرفدار شعله هاي شما هستند.
بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سوادِ حرف زدن داشته باشد،
نه شعورِ لازم برای خاموش ماندن..!
از هر دست که بدهی،
از همان دست می گیری
هر چه به جهان بدهیم؛
جهان همان را به ما خواهد داد
خوبی بدهید تا خوبی دریافت کنید ♡
بزرگی میگفت:
امیدوارم هرجا که میری
یه نفر مثل خودت سر راهت باشه
این جمله میتونه زیباترین
دعای خیر یا بدترین نفرین ممکن باشه
بنگر که برای تو دعاست یا نفرین؟
وقتی انسانهای عاقل سکوت را آغاز میکنند، تعداد احمقها خود به خود افزایش مییابد!
میان تسلیم و استسلام، رشتهای نازک وجود دارد...
که تنها کسانی آن را میبینند که با دل خود نگاه میکنند.
استسلام زمانی رخ میدهد که زندگی خاموشت کند،
وقتی که ناکامیها تو را فرسوده میسازند،
پس از مسیر کنار میکشی و میگویی: دیگر فایدهای ندارد... من باختهام.
استسلام از ترس نشأت میگیرد،
از رنجی که تحملناپذیر بود،
از وابستگی به نتیجهای که آنگونه که خواستی رخ نداد.
اما تسلیم... چیز دیگریست، کاملاً متفاوت.
این است که از همان درد عبور کنی،
اما بیآنکه دلت را ببندی.
به آنچه رخ میدهد نگاه کنی و بگویی:
"این، همان چیزیست که هست... و من انتخاب میکنم که با آن نجنگم."
سلاح را زمین بگذاری، نه از سر شکست،
بلکه از درک اینکه جنگی که در درون داشتی، بیهوده بود.
تسلیم تو را خاموش نمیکند... بلکه تو را بالغ میسازد.
تسلیم، پذیرشیست آگاهانه،
زادهی یقین درونی،
دانشی خاموش که در دل میگوید:
"اکنون نمیفهمم...
اما فراتر از آنچه دیده میشود را میبینم."
در استسلام، خود را گم میکنی؛
در تسلیم، خود را مییابی.
در استسلام، زندگی درونت متوقف میشود؛
در تسلیم، زندگی دوباره در تو آغاز میشود.
تسلیم... قدرت است.
استسلام... ضعف است.
تسلیم... دانایی است.
استسلام... نادانی نسبت به حقیقت.
تسلیم... رها کردن است.
استسلام... انتظار تلخ.
تسلیم... گشودگی به آنچه هست.
استسلام... گریزی از آنچه هست.
تسلیم... سکونی همراه با
اطمینان.
استسلام... انقباضی آمیخته با ترس.
«وقتی میبینی... شکرگزاری دیگر تمرینی نیست، بلکه تبدیل به زندگی میشود»
اغلب گفته میشود:
هر روز سه چیزی را بنویس که بابت آنها سپاسگزار هستی.
از مردم خواسته میشود که شکرگزار باشند تا... چیزی را جذب کنند، تا بیشتر بهدست آورند:
پول بیشتر، سلامتی، آسایش، عشق...
اما...
این نوع از شکرگزاری هرچند ظاهراً مثبت است
نیازی پنهان در خود دارد؛
شکرگزاریای از ذهن که میگوید: «شکر میکنم تا بهدست آورم»،
شکرگزاریای که با انتظار و احساس کمبود همراه است.
و بنابراین... این، شکرگزاری واقعی نیست.
شکرگزاری واقعی از مسیر ذهن نمیگذرد؛
زیرا ذهن نمیداند چگونه بیدلیل شکرگزار باشد.
ذهن برنامهریزی میکند، انتظار میکشد، مقایسه میکند و میسنجد...
اما شکرگزاری واقعی نه سنجیدنی است و نه قابل توجیه.
شکرگزاری واقعی از سکوتی درونی سرچشمه میگیرد؛
از بینشی آگاه که میبیند هر آنچه هست، کافیست.
شکرگزاریای که در انتظار چیزی نیست...
چراکه نعمت را در هر چیز میبیند.
بین شکرگزاری ذهنی و شکرگزاری واقعی، فاصلهای ژرف وجود دارد:
اولی از خلأ برمیخیزد، دومی از سرشار بودن؛
اولی میگوید: «شکر میکنم تا بگیرم»،
دومی میگوید: «شکر میکنم چون میبینم».
اولی تو را به سوی آینده میکشاند،
دومی تو را در لحظهی اکنون حل میکند.
شکرگزاری ذهنی ممکن است تنشی پنهان بیافریند،
زیرا از جایگاه کسی انجام میشود که میخواهد واقعیتش را تغییر دهد؛
اما شکرگزاری واقعی، هر مقاومتی را ذوب میکند،
چراکه پذیرشی کامل و تسلیمی ژرف است.
و چرا بسیاری، احساس شکرگزاری واقعی را از دست میدهند؟
چون شکرگزاری زمانی زاده نمیشود که ذهن در جایی دیگر باشد؛
وقتی ذهن به آینده مینگرد و منتظر چیزیست که هنوز نیامده،
یا خودش را با دیگران مقایسه میکند:
آنها چه دارند؟ به کجا رسیدهاند؟
یا در داستانهای گذشته غرق است:
چه باید میشد، و نشد...
وقتی ذهن در اکنون حاضر نیست،
نعمتها نامرئی میشوند...
و لحظهی حال، ناکافی بهنظر میرسد.
اما حقیقت این است که شکرگزاری غایب نیست،
بلکه فقط از نظر پنهان شده است؛
چون تنها نیاز دارد که به اکنون بازگردی.
انسان نیاز ندارد شکرگزاری را خلق کند،
بلکه فقط باید به لحظه بازگردد...
ساکت شود... ببیند...
ذهنش را از دویدن به سوی آرامش فرود آورد.
تنها وقتی تلاش متوقف میشود...
چشمان، آنچه همیشه وجود داشته را میبینند.
وقتی اندیشهها از نیاز و انتظار دست میکشند،
احساس، بهصورت خودجوش از ژرفای هستی پدیدار میشود.
و اینجاست که راز نهفته است:
شکرگزاری آگاهانه ساخته نمیشود، بلکه دیده میشود.
نتیجهای طبیعیست برای کسی که هستی را با چشم دل میبیند.
و با هر لحظه شکرگزاری واقعی...
بینشت گستردهتر میشود...
بصیرتت گشودهتر میگردد...
و درون، نورانیتر از بیرون میشود.
شکرگزاری چیزی به تو نمیبخشد،
بلکه چشمانی تازه به تو میدهد
که هر چیز را چونان هدیهای مینگرند...
و این، بزرگترین روزیهاست.
هر شکرگزاری، شکرگزاری نیست؛
برخی از آنها تنها فکریاند،
و برخی دیدنیاند.
اولی، انتظار میآورد...
دومی، بصیرت میگشاید.
وقتی ببینی... شکرگزاری دیگر تمرین نیست، بلکه زندگیست.
من چیزهای زیادی را زیر نام «آرامش» دفن کردم، تا جایی که دیگر نتوانستم میان سکوت و بیوفایی، یا میان رضایت و شکستن تفاوت بگذارم. خشمم را پشت لبخندی کمرنگ پنهان میکردم، اندوهم را چون سایهای که هرگز رهایم نمیکرد با خود حمل میکردم، و دردم را در اعماق وجودم پنهان میساختم تا مبادا کسی آن را ببیند.
گمان کردند که حالم خوب است، چون فریاد نزدم، شکایت نکردم و نشکستم. اما نمیدانستند که من هر روز بیصدا بخشی از وجودم را به خاک میسپردم، و هر شب که میگذشت، چیزی از روحم را میربود بیآنکه کلامی بر زبان آید.
سؤالهایم، ناامیدیهایم، فروپاشیهایم و حتی آن فریادهایی که گوشی برای شنیدنشان نیافتم را دفن کردم. همه چیز را با دستان خودم به خاک سپردم، و با هزار دیوار از تظاهر به صبوری بر آن مهر نهادم، گویی میترسیدم اگر دیگران خونریزیام را ببینند، آنها فروبپاشند.
آنگونه که گمان میکردند، قوی نبودم. فقط در تحمل کردن ماهر بودم، در دفن دردها متخصص، و در پوشیدن آرامشی که از من نبود، زبردست. زیر این آرامش، رؤیاهایی آرمیدهاند که چهرهشان را از دست دادهاند، و خاطراتی که میپنداشتم روزی خوشحالم خواهند کرد، اما مایهی سقوطم شدند. در زیر این آرامش، خیالاتم از امنیت را دفن کردم، سخنانی که شنیده نشد، و چشمانی که از بس برای گریههای نادیده خشک شدهاند.
هر آنچه فهمیده نشد را دفن کردم؛ هر آنچه را میخواستم بگویم و نگفتم، هر گلایهای که کنار گذاشته شد، هر عذرخواهی که نشنیدم، هر وداعی که برایش آماده نبودم... همگی بدل به قبرهایی درونم شدند که هیچکس به زیارتشان نمیآید.
میگویند آرامش، آسودگی است... اما آرامش من گورستانی بود که در آن، هر آنچه قلبم تاب تحملش را نداشت دفن میکردم، تا آنجا که گورستان شدم... و من همان گورستانم.
نمیدانم چند چیز در درونم مردهاند، اما این را میدانم:
من دیگر آنگونه که بودم، نیستم.
ساکتتر شدهام، تنهاتر، دورتر از همه چیز...
حتی از خودم.
پس ای کسی که گمان میکنی حالم خوب است، به یاد داشته باش:
دردناکترین روحها، آنهاییاند که...
هیچ نمیگویند.
در آغاز داستان، انسان صرفاً موجودی نبود که بر روی زمین قرار گیرد تا بخورد، زندگی کند و بمیرد؛ بلکه روحی از جانب خدا در او دمیده شد. این دمیده شدن، امری گذرا و بیاهمیت نبود، بلکه نوری بود؛ چراکه خداوند، نور آسمانها و زمین است. و از همینجا مسئولیت حقیقی انسان آغاز شد: اینکه حامل این نور باشد و با آن، راه را برای خود و اطرافیانش روشن کند.
هنگامی که آدم آفریده شد، تنها نبود. ابلیس نیز حضور داشت؛ او تاریکی و سرکشی را برگزید، در حالیکه آدم، نور و توبه را انتخاب کرد. و از آن زمان، هستی به دو مسیر تقسیم شد:
مسیر نخست، راهی است که انسان در آن به سوی نور حرکت میکند و در جستوجوی معنا و میزان است؛
و مسیر دوم، راهی است که در تاریکی فرو میرود و ابلیس و هر آنکس که در پی کبر و غرور است، آن را رهبری میکنند.
خداوند جهان را بر اساس نظمی متعادل آفرید و در آن، قاعدهای بزرگ بهنام میزان نهاد:
«و آسمان را برافراشت و میزان نهاد، تا در میزان طغیان نکنید»
(سوره الرحمن، آیات ۷ تا ۸)
و این میزان، تنها محدود به طبیعت یا قوانین فیزیکی نیست، بلکه در درون انسان نیز وجود دارد؛
توازنی میان عقل و روح، میان میل و وجدان، میان جسم و نور درونی.
و کاری که شیطان انجام میدهد، تلاش برای شکستن این میزان است، تا هرج و مرج حاکم شود و نوری که در درون ماست خاموش گردد.
تمام هستی بر پایهی تضادها بنا شده است.
وجود تنها از خلال عدم شناخته میشود.
نور تنها وقتی معنا مییابد که تاریکی را بچشیم.
و زمان تنها به این دلیل معنا دارد که ما را به پایان میبرد.
اما در دل این تعادل، انسان بهعنوان عنصری منحصر بهفرد قرار گرفت؛ موجودی آگاه، دارای ادراک و توانمند در انتخاب.
و در همینجاست که عظمت انسان نهفته است. او خلق نشد تا چرخهای تکراری همچون دیگر مخلوقات داشته باشد، بلکه آفریده شد تا نور را کامل کند، میزان را حفظ نماید، و با تاریکی نه با ترس، بلکه با بصیرت مواجه شود. چراکه خداوند فرمود:
«هر که بر روی زمین است فناپذیر است، و تنها وجه پروردگار تو که صاحب جلال و کرامت است باقی میماند» (سوره الرحمن، آیات ۲۶ تا ۲۷)
خلاصه:
انسان، نوری است که به او عطا شده، و میزانی است که مأمور به حفظ آن است، و انتخابی است که سرنوشت او را رقم میزند.
یا در راه آدم گام برمیدارد و عدالت و نور را برپا میدارد،
یا در مسیر ابلیس میلغزد و نوری را که در درون دارد از دست میدهد.