چه کسی خدا را آفرید؟
چه کسی خدا را آفرید؟
ما کافر نمیشویم چون خدا مبهم است؛ سرگشته میشویم چون ذهن ما عادت کرده است همهچیز را درون یک صندوق بگذارد.
عقل انسان چراغقوهای کوچک است؛ یکی دو قدم را روشن میکند، اما آنگاه خطا میکند که میپندارد سراسر هستی باید با همان چراغ روشن شود.
و وقتی به مرز روشنایی میرسد… هراس آغاز میشود.
پس میپرسیم:
اگر هر چیزی علتی دارد، علتِ خدا چیست؟
در اینجا پرسش عمیقی مطرح نکردهایم، بلکه دچار لغزشی ساده در منطق شدهایم؛ مانند آنکه بپرسیم:
رنگ آبی چه وزنی دارد؟
یا: سکوت چه صدایی دارد؟
پرسش در ظاهر هوشمندانه است، اما در ذات خود به زبانی که با آن طرح شده تعلق ندارد.
خدا با سادگیای آکنده از شکوه نه رویدادی است که رخ داده، نه موجودی که پدید آمده، و نه اندیشهای که زاده شده باشد. او خودِ هستی است؛ هستیای که هر موجودی به واسطه او موجود شده است.
و آنگاه که از علتِ هستی میپرسیم، در حقیقت ابزاری از درون آن را برای داوریاش به کار میبریم؛
همچون کسی که بخواهد دریا را با خطکش اندازه بگیرد.
ما فرزندان زمانیم:
زاده میشویم، رشد میکنیم، پیر میشویم و میمیریم.
پس گمان میکنیم هر آنچه جز ماست نیز در همین صف حرکت میکند.
اما خدا در صفِ هستی نایستاده است؛ اوست که صف را برپا کرده، آغاز و انجام را تعیین نموده،
و خود بیرون از تمام صف ایستاده است.
ما درون ساعت زندگی میکنیم، پس میپنداریم سازنده ساعت نیز باید در میان عقربههای آن زندانی باشد.
اما چه کسی چنین گفته است؟
اگر وارد خانهای شوی،
از دیوارها نمیپرسی: چه کسی سازنده را ساخته است؟
بلکه درمییابی که عقلی پیشین، نادیدنی، بیرون از قوانین خانه بوده و خود در آن سکونت ندارد.
ملحد از انکار خدا آغاز نمیکند، بلکه از نپذیرفتن محدودیتهای عقل خویش.
او خدایی میخواهد که بتوان آن را آزمایش کرد، سنجید، تصویر گرفت و زیر سلطه تجربه آورد.
و چون آن را نمییابد، میگوید: پس وجود ندارد.
در حالی که بزرگترین حقیقتهای عالم دیده نمیشوند:
جاذبه دیده نمیشود،
عقل دیده نمیشود،
آگاهی دیده نمیشود،
و با این حال به آنها ایمان داریم، چون آنچه را میبینیم تبیین میکنند.
خدا با حواس درک نمیشود، اما با آثارش شناخته میشود:
با نظم،
با معنا،
با این واقعیت شگفت که این جهان مجبور نبود قابل فهم باشد… اما هست.
پرسش واقعی این نیست که:
چه کسی خدا را آفرید؟
بلکه این است:
این هستی چگونه از هیچ پدید آمد، بیآنکه عقلی پیشین، ارادهای یا قصدی در کار باشد؟
اینجاست که پوچی خاموش میشود، و حکمت آغاز.
دین از تو نخواسته است که عقلت را ببندی، بلکه خواسته آن را در جای درستش بگذاری.
عقل راهنماست، نه معبود؛
چراغ است، نه خورشید.
و آنگاه که عقل به پایان راه میرسد، تحقیر نمیشود، بلکه با آرامش پاداش میگیرد.
برخی چیزها را باید باور کرد تا فهمیده شوند،
نه آنکه فهمید تا باور کرد.
و ایمان، در ژرفای خود،
جهشی در تاریکی نیست؛
بلکه دست کشیدن از دویدن در پی سرابِ کنترل است.
اینکه بدانی حقیقتی بزرگتر از تو وجود دارد؛
حقیقتی که در محاصره نمیگنجد، خلاصه نمیشود، و با پرسشهایی که کوچکتر از آناند سنجیده نمیشود.
این است ایمان…
نه تسلیم نادان،
بل آرامش کسی که حدود خویش را میشناسد.