ما زخمهایمان را پنهان میکنیم...
«ما زخمهایمان را پنهان میکنیم، نه چون آنها را احساس نمیکنیم، بلکه چون میدانیم هیچکس آنگونه که ما احساس میکنیم، احساس نخواهد کرد.» ویکتور هوگو
آدمِ کمحرف و رازدار بودن آسان نیست.
اینکه هر روز از خواب بیدار شوی و در سینهات حرفهایی را حمل کنی که نه میتوانی بگویی، نه دیگران میتوانند درکشان کنند، و نه حتی گفتنشان همیشه آرامت میکند.
گاهی سکوت انتخاب ما نیست؛
سرنوشتی است که وقتی گوشی شنوا و دلی امن برای دردهایمان پیدا نمیکنیم، بر ما تحمیل میشود.
وقتی تعداد کسانی که میشنوند زیاد است، اما تعداد کسانی که واقعاً گوش میدهند اندک، سکوت به زبانِ کسانی تبدیل میشود که پناهی برای رنجهایشان ندارند.
سکوت یعنی زخمی شوی و لبخند بزنی؛
ناامید شوی و شکایتی نکنی؛
در تنهایی اشک بریزی و بعد صورتت را بشویی، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
یعنی نقشِ آدمِ قوی را بازی کنی،
فقط چون نشان دادن ضعف، گاهی از خودِ درد، دردناکتر است.
بسیاری تو را آرام، متین و صبور میبینند؛
اما هیچکس شبهایی را که پشت درهای بسته میگذرانی نمیبیند،
و گفتوگوهای طولانی و خاموش تو با خودت را نمیشنود، آن زمان که شهر به خواب رفته است.
نزار قبانی گفته است:
«میترسم آنچه در درونم هست را بر زبان آورم، مبادا کسانی که دوستشان دارم خفه شوند.»
رازدار نیز چنین زندگی میکند؛
میترسد صداقتش باری بر دوش دیگران شود یا دل عزیزانش را سنگین کند.
پس سکوت را برمیگزیند؛
نه از بیاعتمادی،
بلکه چون پیشتر طعمِ دردِ ناگفتههای فهمنشده و دلشکستگیهای ناخواسته را چشیده است.
در وجود هر انسانِ کمحرف، داستانی هست که هرگز روایت نشده؛
خاطرهای که هر بار از ذهنش میگذرد، او را میآزارد؛
و دلتنگیای برای روزهایی که حرف زدن آسانتر بود.
اما امروز شاید تنها پناه او، نوشتههایی باشد که هیچکس نمیخواند،
یا شببیداریهایی که تنها همراهش، صدای قلب خستهاش است.
هر پیامی که فرستاده نشد،
هر کلمه محبت که در سینه ماند،
و هر اشکی که پیش از دیده شدن پاک شد،
همه در سکوتی عمیق در دل او جمع میشوند.
با این حال، سکوت گاهی نوعی عشق نیز هست؛
عشق به خویشتن، آنجا که انسان نمیخواهد خود را نزد کسی که احساسش را نمیفهمد خوار کند؛
و عشق به دیگران، آنجا که نمیخواهد بار اندوهش را بر دوش آنان بگذارد.
محمود درویش میگوید:
«هنوز از گفتن میترسم؛ بخشی از من مرده است و بخشی دیگر نمیخواهد دفن شود.»
و شاید سکوت همین باشد؛
راه رفتن در زندگی با نیمی از قلب، نیمی از امید، و اندوهی کامل که با هیچکس در میان گذاشته نمیشود.
مردم از کنار تو عبور میکنند و گمان میکنند حالت خوب است؛
فقط چون چیزی جز این نگفتهای.
کمتر کسی میپرسد چه بر تو گذشته است؛
زیرا همه به دیدن چهرهای عادت کردهاند که همیشه قوی، حامی و آرام بوده است.
و کمتر کسی متوجه میشود که در درونت فرومیریزی؛
فقط چون هرگز فریاد نزدهای.
در نهایت، سکوت نشانه ضعف نیست؛
بلکه گاهی شیوهای برای بقاست.
وقتی کلمات ما را ناامید میکنند، با سکوت دوام میآوریم؛
و وقتی دستی برای گرفتن دستهایمان نمییابیم، زخمهایمان را خودمان مرهم میگذاریم.
اما حقیقت تلخ این است که آنچه پنهان میکنیم، از بین نمیرود؛
بلکه در درونمان انباشته میشود،
چهره روحمان را تغییر میدهد،
دل را سنگین میکند
و اندکاندک نوری را که در نگاه انسان میدرخشد، خاموش میسازد.
سکوت ممکن است ما را در چشم دیگران نیرومند نشان دهد،
اما گاه چیزهایی را از ما میگیرد که جبرانپذیر نیستند؛
سادگی و بیتکلفیمان، سبکیِ روحمـان و حتی بخشی از تواناییمان برای دوست داشتن.
بسیاری از حرفهایی که هرگز گفته نشدند،
به دیوارهایی میان ما و دیگران تبدیل شدند.
و بسیاری از احساسهایی که پنهان ماندند،
در همانجا که بودند جان دادند،
بیآنکه فرصتی برای زندگی پیدا کنند.
هیچکس نمیداند انسانِ رازدار چه اندازه درد را در سکوت خود حمل میکند؛
و هیچکس نمیداند چند فریاد بیصدا در درون او برخاسته است.
و شاید دردناکترین بخشِ سکوت همین باشد؛
اینکه اثری آشکار برای دیگران باقی نمیگذارد،
اما زخمی عمیق در قلب بر جای میگذارد که به این آسانی درمان نمیشود. 🌿🤍