روز خوب

روز خوب كه در نميزند بياید داخل!

روز خوب كه از جعبه شانس در نمی آيد!

روز خوب را بايد ساخت..

به رويش خنديد..

روز خوب را بايد خلق كرد...

روزتون آرام و زیبا

تغییر

تغییر کردن در زندگی،

همانند هم زدن غذا در آشپزیست!

تغییر نکنی، ته میگیری،

تلخ میشوی و میسوزی ...

شباهت

انسان بی شباهت به آب نیست

اگر بخواهد زنـده باشـد و زندگی ببخشد

بایدجـریان داشته باشد

باید باران شود

و بر جهان ببـارد

وگرنه مرداب میشود و میگندد!

مناجات ۹

📖 زمزمه‌های بی‌پایان با خدا

مناجات شماره ۹: "ای تکیه‌گاه دل‌های تنها..."

خدایا…
دل آدمی گاهی بی‌آنکه تهی باشد، خالی می‌شود؛
بی‌آنکه زخمی باشد، درد می‌گیرد؛
بی‌آنکه چیزی کم باشد، چیزی کم دارد…
و من می‌دانم این «کم‌داشتن»،
همان دلتنگی توست.

پروردگارا
چنان حضور خود را در جانم جاری کن
که نبودن هیچ‌کس
مرا نلرزاند.
چنان آرامشم بده
که در میانه‌ی طوفان‌ها
پناه را در تو ببینم،
نه در ساحل‌ها.

خدایا
اگر راهی می‌گشایی،
قدمم را محکم کن؛
اگر می‌بندی،
دلم را آرام کن؛
که من آموخته‌ام
هرچه از تو برسد، خیر است،
هرچه از تو نرسد، حکمت است.

تو را می‌خوانم،
نه از سر بی‌پناهی،
بلکه از سر عشق…
که پناهی جز تو نیست
و عشقی جز تو
امن نمی‌ماند.

مناجات ۸

📖 زمزمه‌های بی‌پایان با خدا

مناجات شماره ۸: "ای شفابخشِ ناپیدا..."

خدایا…
چیزهایی در دل آدم هست
که نه می‌شود گفت،
نه می‌شود پنهان کرد؛
فقط می‌شود به تو سپرد.

تو می‌دانی
کدام زخم‌ها قدیمی‌اند،
کدام آه‌ها بی‌صدا مانده‌اند،
و کدام امیدها
در سکوت جان می‌گیرند.

پروردگارا
بر دل من مرهمی بگذار
که از جنس خودت باشد؛
مرهمی که نه زمان می‌سازد
و نه آدم‌ها،
بلکه تنها تو…

به من بیاموز
در لحظه‌هایی که هیچ‌چیز روشن نیست،
چگونه به حکمتی اعتماد کنم
که دیده نمی‌شود
اما هرگز اشتباه نمی‌کند.

خدایا
دلم را در آغوش رحمتت پنهان کن؛
تا نه سختی بترساندش،
نه جهان بشکندش.

🕊️ جرقه‌ای برای دل:
گاهی آرام‌ترین درمان، این است که فقط دستت را در دست خدا بگذاری.

مناجات ۷

📖 زمزمه‌های بی‌پایان با خدا

مناجات شماره ۷ : "ای آن‌که پناه سایه‌ها و روشنایی‌ها هستی..."

خدایا…
گاهی در روشن‌ترین روزها
دلم تاریک می‌شود،
و گاهی در تاریک‌ترین شب‌ها
جایی در عمق جانم روشن می‌ماند…
و من می‌دانم این نور
از جای دیگری نمی‌آید،
جز از تو.

تو را صدا می‌زنم،
نه برای آن‌که نیازم را بدانی
که تو پیش از من آگاهی
بلکه برای این‌که
دلم یادش نرود
پناه واقعی کیست.

پروردگارا
دل را به نوری زنده کن
که خاموشی ندارد،
و امیدی عطا کن
که از هیاهوی دنیا نلرزد.
می‌دانم که در پشت هر پرده‌ای
حکمت تو جاری‌ست؛
پس بیاموزم که
به جای شکستن،
تسلیم نور تو شوم.

خدایا
همه‌چیز را به تو می‌سپارم؛
هم آن‌چه را می‌دانم،
هم آن‌چه را نمی‌دانم…
تو خودت برایم کافی هستی.

🕊️ جرقه‌ای برای دل:
آرامش واقعی زمانی می‌آید که یاد بگیری هر چیز را در جایگاه حکمت خدا ببینی.

مناجات ۶

📖 زمزمه‌های بی‌پایان با خدا

مناجات شماره ۶: "ای آرامشِ بی‌پایان..."

خدایا…
گاهی دل آدم،
نه حرف می‌خواهد،
نه دلیل،
نه حتی معجزه…
فقط کمی آرامش می‌خواهد؛
آرامشی که از نام تو می‌جوشد
و بر جان می‌ریزد مثل باران رحمت.

من آمده‌ام تا بگویم:
دلِ بی‌قرارم را
در پناه مهربانی‌ات قرار بده.
نفس‌هایم را به سکینه‌ات آغشته کن،
و راهی نشانم بده
که به خیر ختم شود،
هرچند من ندیده باشم،
هرچند نفهمیده باشم…

پروردگارا،
راه‌های دنیا فراوان است،
اما من
راهی را می‌خواهم
که به تو برسد…
راهی که در آن
دل گم نشود،
قدم نلرزد،
و امید نمیرد.

تو خودت می‌دانی،
آدمی بی‌تو چه می‌شود…
پس مرا لحظه‌ای
به خودم وا مگذار.

🕊️ جرقه‌ای برای دل:
دل وقتی آرام می‌شود که بداند تصمیم‌های خدا همیشه درست است، حتی اگر دیر فهمیده شوند.

مناجات ۵

مناجات شماره ۵
"تو تکیه‌گاهی هستی که نمی‌لرزد..."


پروردگارا...
گاه جهان آن‌قدر سنگین می‌شود
که شانه‌هایم زیر بارش می‌لرزد،
اما همین که نامت را می‌برم،
انگار دستی نامرئی
تمام وزن دنیا را برمی‌دارد.

تو تنها جایی هستی
که می‌توان در آن گریست،
بی‌آنکه شرمنده شد…
می‌توان ضعف را گفت،
بی‌آنکه سرزنش شد…
می‌توان فرو ریخت،
بی‌آنکه ترسید.

خدایا،
اگر قدمی برمی‌دارم،
به توانِ توست.
اگر می‌ایستم،
به تکیه‌گاه توست.
اگر نمی‌شکنم،
به لطف توست…

دل مرا از یقین تهی مکن؛
یقینی که می‌گوید:
«تا تو هستی، راهی هست…
تا تو هستی، امیدی هست…»


جرقه‌ای برای دل:
وقتی نمی‌دانی چه کنی،
سکوت کن، آرام شو و بگذار خدا راه را نشان بدهد.

مناجات ۴

خدایا...
چقدر عجیب است مهربانی‌ات،
وقتی که من می‌گریزم،
و تو بیشتر نزدیک می‌شوی...

من جا می‌زنم،
اما تو نه.
من فراموش می‌کنم،
اما تو مراقبی،
در دل حادثه‌ها،
در پشت پرده‌ی اتفاق‌ها...

ای خدایی که بی‌منت می‌بخشی،
دلم را سرشار کن از آن‌چه خودت از آن لبریزی:
صبری بی‌انتها،
عشقی بی‌قید،
و نوری که راه را نشان دهد،
حتی وقتی کور شده‌ام از درد و تردید...

تو همیشه بوده‌ای،
همیشه هستی،
و همین «همیشه»، دلگرمیِ همیشه‌ی من است

مراقبت

قدرتی هست که میداند چگونه از همه چیز مراقبت کند.
و اگر تو فکر کردن را متوقف کنی از بدن تو هم مراقبت خواهد کرد.
اما تا وقتی که فکر می کنی که این بدن هستی خودت باید از بدنت مراقبت کنی.
تا زمانی که شما با جسم هویت دارید باید رنج بکشید.

بیداری

وقتی بیدار می شوید دنیا تغییر نمی کند

تو هستی که دنیا را متفاوت می بینی

.

کسی نیست

وقتی در مورد دزدی ،قتل یا رفتار غیر انسانی با انسان دیگر چیزی میشنوی خشمگین می شوید.

باید این را درک کنی که کسی نیست که بخواهی از دست او خشمگین شوی،
همه اش خودت هستی.
همه چیز و همه کس از تو بیرون می آید.
تو در واقع از خودت خشمگین می‌شوی .
برای من منظره مفرحی است وقتی می‌بینم که شخصی از شخص دیگری عصبانی می‌شود،
تو فکر می کنی داری به دیگری آسیب می زنی،
اما در واقع داری با خودت این کار را می‌کنی.

قضاوت کردن

از دیگر مشکلاتی که در مسیر وجود دارد قضاوت کردن است .
وقتی دیگری را قضاوت می کنی! چه کسی جز خودت را قضاوت کرده ای ؟
وقتی دیگران را قضاوت می کنی ، در واقع در حال آسیب زدن به خودت هستی .
باید یاد بگیریم که این دنیا را به حال خود رها کنیم .
قضاوت مدارنباشیم ، تو با خودت می گویی او دارد فلان کار را

می کند،
یا فلان اخلاق را دارد و او اینگونه است و آن گونه نیست ،
آن یا "او" خودت هستی ، آن شخص جدای از تو نیست.

آرامش

به آرامش که برسی
آرامش وجودت را فرا میگيرد!
نه به‌راحتی میرنجی
و نه به‌آسانی میرنجانی
آرامش، سهم دل‌هایی‌ست
که نگاهشان به نگاه خداست

همه‌ی دردها مجازات نیستند

همه‌ی دردها مجازات نیستند؛ گاهی رنج، راهی است به سوی رحمت

آیا هرگز اندیشیده‌ای به آن بنده‌ای که خداوند او را «بنده‌ای از بندگان ما» نامید؟
همان که موسی، پیامبر خدا، در ساحل غیب با او دیدار کرد...
آیا او پیامبری بود که اسرار بر او نازل می‌شد؟
یا ولیّی بود که نور الهی بر دلش تابید؟
یا سایه‌ای از حکمت که بر زمین در پیکر انسانی عادی گام برمی‌داشت؟
چگونه او داناتر از پیامبری شد که وحی بر او نازل شده بود؟
و چرا موسی چنین مُصِّر بود که به دیدارش رود؟
گویی در جانش عطشی دیرینه بود که جز آن دیدار، سیرابش نمی‌کرد.
شاید زیرا موسی به ما انسان‌ها شبیه‌تر بود؛
می‌ترسید، خشمگین می‌شد،
پرسش‌های بی‌پایان در ذهن داشت، و صادقانه در پی فهم بود، حتی اگر فهم، با درد همراه باشد.
آری، دیدار موسی و خضر، دیدار «عقل انسان» بود با «سرنوشتِ گویا»؛ دیدار اندیشه‌ای پرسشگر با رازی که پاسخی ندارد.
گویی خداوند می‌خواست بگوید:
هرچه در جهان می‌گذرد، قابل تفسیر نیست؛ برخی دانش‌ها با رحمت گشوده می‌شوند، نه با منطق.
و این، داستانی دیگر بود؛
نه از پیامبری که وحی می‌رساند، بلکه از دلی که دانشی می‌آموزد بیرون از کتاب‌ها، در سینه‌ای که پیش از علم، به رحمت آراسته شد.
این است راز خضر؛ رحمت، کلید فهم است.
و هر که دلش به آن پاک نشود، خدا بر او درهای حکمت را می‌بندد.
آنگاه هر دو بر کشتی نشستند. و با نخستین رخنه‌ای که خضر در آن زد،
دل موسی لرزید، چنان‌که گویی قلبش با تخته‌ای از چوب شکسته شد.
«آیا آن را شکافتی تا اهلش را غرق کنی؟!»
این همان فریاد همه‌ی ماست وقتی از دردی که معنایش را نمی‌دانیم، می‌نالیم:
پروردگارا، چرا این درد؟ چرا زیان؟ چرا غرق شدن؟
و سرنوشت در سکوت پاسخ می‌دهد:
ای انسان، تو تابِ صبر با من نداری.
بر نقاشی‌ای که تنها یک رنگش را دیده‌ای قضاوت مکن، و باران را نفرین مگو، چون هنوز شکوفه را ندیده‌ای.
سپس صحنه‌ای دردناک‌تر فرا رسید... پسرک.
وقتی پاکی و معصومیت در برابر چشمان پیامبری بزرگ کشته شد، موسی خشمگین شد، همان‌گونه که دل انسان از دیدن ظلم می‌خروشد،
بی‌آنکه عدالت پنهان را در پس آن ببیند.
اما سرنوشت نمی‌کُشت؛ از دور، رحمتی می‌ورزید.
رحمتی بر دو دل پاک، از دردی که هنوز نیامده بود.
و مادر آن کودک، هرگز نفهمید چرا پسرش از او گرفته شد؛ با گریه به خواب رفت، با گریه بیدار شد، و در حالی از دنیا رفت که نمی‌دانست خداوند به جای آن پسر، فرزندی پاک‌تر به او عطا کرده است.
تصور کن ای انسان، تمام عمر بر چیزی بگریی که در حقیقت نجاتت بوده است!
و سپس، دیوار بود. دیوارى که در شُرف فرو ریختن بر سر یتیمان بود، و خضر با دستان خویش آن را برافراشت، بی‌آنکه پاداشی بخواهد یا سپاسی بشنود.
کسی نمی‌دانست پشت آن دیوار، گنجی نهفته است
برای کودکی نیک‌سرشت که پدرش از دنیا رفته بود.
و نمی‌دانستند که خداوند رحمت خود را در قالب مردی فرستاده بود که از آنجا عبور می‌کرد.
این است لطف پنهان خداوند؛ نیکی‌ای که در کنار تو راه می‌رود، اما در چهره‌ی آزمون پنهان است.
چنین سخن می‌گوید سرنوشت:
در کشتی، شری می‌بینی که نیکی‌اش بعداً آشکار می‌شود.
در پسرک، شری می‌بینی که نیکی‌اش را هرگز درنمی‌یابی، اما در حقیقت نیکی است.
و در دیوار، نیکی‌ای است که برای تو انجام می‌شود،
بی‌آنکه از آن آگاه شوی.
سه صحنه، و سه گونه سرنوشت، که همه از رحمتی زاده می‌شوند که پیش از علم است.
میان صبر، فقدان و امید،
راز رحمت همچنان میان زمین و آسمان آویخته است؛ دل مؤمن را روشن می‌کند و دل ناآگاه را تسلّی می‌دهد.
چه بسیار کسانی که پنداشتند درد، نشانه‌ی خشم خداست، و چه بسیار کسانی که بر آنچه خدا بازداشت گریستند،
بی‌آنکه بدانند در آن، نجاتشان نهفته بود.
چه بسیار کسانی که از راهی ترسیدند که نورش را هنوز ندیده بودند، و چه بسیار نجات یافتند بی‌آنکه بدانند، تا زمانی که پس از گریه لبخند زدند.
آنجاست که دل، بر زانو می‌نشیند، از جدال با قَدَر خسته، دست‌هایش را به سوی آسمان بلند می‌کند و می‌گوید:
پروردگارا، اگر حکمتت را درنمی‌یابم، مرا به رضای آن برسان، و اگر نیکی را در دردم نمی‌بینم، لطف تو را در صبرم بنمایان.
و در آن لحظه، جهان خاموش می‌شود...
حتی نسیم از وزیدن می‌ایستد تا گوش بسپارد،
و سرنوشت در گوش دل، آرام زمزمه می‌کند:
ای انسانِ جویای حکمت،
غیب را نمی‌توان فهمید؛ باید به آن ایمان آورد.
و آن‌که اشک در سرنوشتش نوشته شده، در حقیقت، نور نیز برای او رقم خورده است.
زیرا خداوند دلی را نمی‌شکند، مگر آنکه آن را با چیزی پاک‌تر از فهم پُر کند: با رضایت.
و آنگاه که پرده‌ی سخن فرو می‌افتد، طنین آن در جان می‌ماند:
به خداوند اعتماد کن؛
هرچه برایت مقدر شده، نیکوست، هرچند در چهره‌ی دردی سنگین پدیدار شود.
آنان که راز را دریافتند، گریستند، و آنان که درنیافتند، همین بس که گفتند:
«سپاس خداوند را بر لطف پنهانش.»
و چون درس به پایان رسید، تنها سکوت ماند
سکوتی شبیه آرامش پس از طوفان.
درودی از رهگذری که بر ساحل غیب گذشت، سرنوشت را شنید که سخن می‌گوید، گریست، سپس لبخند زد و رفت، در حالی که در افق، نجوايی بر جا گذاشت:
«آنچه از تو پنهان شد، پنهان نمانده بود،
بلکه تنها برای آن بود که روزی، چهره‌ی لطف خدا را ببینی.»

سکـــوت

سکوت گاه از هزاران کلمه نیرومندتر است؛ زیرا لحظاتی در زندگی وجود دارد که نیاز به توضیح ندارند، بلکه تنها به آرامش احتیاج دارند. برخی کلمات احساسات را مخدوش می‌کنند، در حالی که سکوت آن‌ها را پاک و ناب نگاه می‌دارد.

زمانی که سکوت می‌کنی، دیگران صدای رفتار خود را می‌شنوند نه سخنان تو. سکوت در برخی موقعیت‌ها نشانه‌ی ضعف نیست، بلکه نشانه‌ی خرد و هوشمندی است؛ زیرا با سکوت، دیگران را وادار می‌کنی به چیزهایی توجه کنند که پیش‌تر نادیده گرفته بودند. گاه نیز سکوت تنها پاسخی است که شایستگان آن را می‌فهمند و نالایقان از آن در می‌گذرند.

هر سکوتی نشانه‌ی ناتوانی نیست؛ گاهی خشن‌ترین پاسخ ممکن است و گاه نشانه‌ی احترام به خویش و درسی برای دیگران. سخن گفتن برای همه ممکن است، اما سکوت را تنها خردمندان می‌آموزند.

و در پایان، سکوت به معنای بی‌احساسی نیست؛ بلکه نشان می‌دهد بیش از آنچه می‌گوییم، می‌فهمیم و درک می‌کنیم.

زمانی که همه‌چیز

زمانی که همه‌چیز می‌سوزد... در درون ما چیزی زاده می‌شود که هرگز نمی‌شکند.

از آغاز، نبرد در دل‌ها بود، نه در جنگ‌ها.
از همان لحظه‌ای که برادران، یوسف را در چاه افکندند و آب از شوک خیانت لرزید، دانستیم که تاریکی از دور نمی‌آید، بلکه از دستی می‌آید که روزی در ما بذرِ امنیت می‌کاشت.
با این همه، خدا چاه را بر دردش نبست، بلکه در ژرفای آن روزنه‌ای از نور گشود
که جز پس از گریه باز نمی‌شود.
پس هرکه صادقانه به تاریکی افکنده شد، خداوند برایش نجاتی مهیا کرد، از جایی که نمی‌دانست.
نزدیک گفت: او را بکشید،
و غریبه گفت: گرامی‌اش بدار.
و از همان داستان کهن، درِ فهمِ هستی گشوده شد؛ که محبت، روزی است، و امنیت را با خون نمی‌سنجند، بلکه با رحمتی که در دلی ساکن می‌شود که هرگز انتظارش را نداشتی.
پیش از آب با محبت وضو بگیرید، که نماز با دلِ کینه‌ور پذیرفته نیست. طهارت از چشمه‌ای بیرونی برنمی‌خیزد، بلکه از صفای نیت است آنگاه که آزموده می‌شود.
چه بسیار رکعت‌هایی که بی‌محبت، باری سنگین بودند، و چه بسیار اشک‌های پنهانی که در سایه فرو افتادند، اما نزد خدا سجده‌ای پاک‌تر از هزار قیام بودند.
نیکوکار باش، نه چون جهان سزاوار است، بلکه چون نیکوکاری ریسمانِ نجاتی‌ست که تو را از تاریکی می‌رهاند آنگاه که همه فرو می‌افتند.
به آنان که آزارت دادند نیکی کن، و بر خاکی که پایشان لگدمال کرد، گل بکار، که خدا فراموش نمی‌کند عملی را که از دلی رنج‌دیده برخاسته و در التهابش، روشنایی برگزیده است.
بدان که خذلان، پایان نیست، بلکه گذرگاهی پنهان به سوی پختگی است.
در تاریکی است که نور زاده می‌شود، از خاکستر است که استواری می‌روید، و از فقدان، بصیرتی خلق می‌شود که آن‌سوی مرئی را می‌بیند.
در شکست ممان، زیرا طولانی‌ترین شب هم، مانع سپیده نمی‌شود.
برخیز، چنان‌که درخت پس از توفان برمی‌خیزد، برگ‌هایش را می‌ریزد تا بماند، و سپس شکوفه می‌دهد، چنان‌که شکست، فصلی برای آغاز بوده است.
زندگی همیشه آنچه می‌خواهیم به ما نمی‌دهد، اما آنچه را می‌نیازیم عطا می‌کند تا بفهمیم.
چه تأخیری که در حقیقت، حفاظتی بود، و چه جدایی‌ای که رهایی شد،
و چه گم‌گشتگی‌ای که راهی پنهان به سوی دیدار بود.

سلام بر روان‌هایی که جز در برابر خالقشان خم نشدند، بر دل‌هایی که بارها شکستند و با این حال مغلوب نشدند، بر آنان که ستم دیدند و ستم نکردند، و در ویرانه‌ها زیستند چنان‌که گویی در صخره گل می‌کاشتند گلی که هرگز نمی‌میرد.
بر آنان که ناامیدی خاموششان نکرد، بل قندیلی شدند برای دیگران،
زیرا دانستند که نور حقیقی با چشم دیده نمی‌شود،
بل با دل حس می‌شود،
آنگاه که می‌بخشیم،
و آنگاه که درد را نه لعنت،
بلکه پیامی از خدا می‌دانیم.
درود بر رهگذری که می‌نویسد، زیرا واژه برای او سجده‌ای‌ست، و صبر دری‌ست که گشوده می‌شود، و آنچه در ما می‌شکند، همان است که ما را به سوی خدا بازمی‌گرداند پاک‌تر و روشن‌تر.

هنگامی که سکوت...

هنگامی که سکوت در دل اوج می‌گیرد، روح‌ها نجوا می‌کنند.

در هر یک از ما گوشه‌ای هست که چشم‌ها به آن نمی‌رسند؛ زاویه‌ای ساکت که صداهایی در آن پنهان‌اند، صداهایی که هنوز جمله‌هایشان را تمام نکرده‌اند. آن‌جا، پشتِ همهمه، داستان‌هایی زندگی می‌کنند که زمان مناسبی برای گفتنشان پیدا نکردیم، و کلماتی که از گفتنشان ترسیدیم، پس ترجیح دادند در سایه به آهی آرام بدل شوند.

ما ساکت نیستیم چون حالمان خوب است؛ ساکتیم چون روحمان آهسته صبر را هِجّی می‌کند و یاد می‌گیرد چگونه درد را پشت لبخندی پنهان کند تا کسی جز ما فرو نریزد. خاموش می‌مانیم تا بیشتر نشکنیم و تا دلتنگی بیش از توانش بار برندارد.

سپس کسانی می‌آیند که شبیه روشنایی‌اند؛ عصای جادویی ندارند، اما حضورشان جان را بیدار می‌کند، همان‌گونه که آفتاب سحر دلِ ابر را روشن می‌سازد. بی‌آن‌که سخنی بگویند، آشفتگی‌مان را سامان می‌دهند؛ حتی سکوت کنارشان تبدیل به زبانی آرام می‌شود که دل بی‌نیاز از ترجمه می‌شناسد.

همه مکان‌ها با حضور آدم‌ها آباد نمی‌شوند؛ برخی از آن‌ها فقط با روحی واحد جان می‌گیرند؛ روحی که نبودنش خلأ است و بودنش زندگی. آنان که اگر نفس بکشند، دل‌ها سرشار از امنیت می‌شود و اگر غایب شوند، زمان به خاکستر سردی بدل می‌گردد.

پروردگارا، برای ما حفظ کن آنان را که صدایشان آرامش در میان آشوب بود، آنان که یادمان دادند آرامش یک مکان نیست، یک انسان است. آنان را برایمان سایه‌ای قرار بده هنگام شدت گرما، و ستاره‌ای در کشاکش شب؛ و عطری که فاصله‌ها رنگش را نمی‌بَرَد.

برخی چهره‌ها شبیه هیچ‌کس نیستند. وقتی می‌گذرند، آشفتگی در سینه آرام می‌شود؛ گویی نسیم یقین‌اند. اثر می‌گذارند؛ اثری که دیده نمی‌شود، امّا حس می‌شود، چون ردِ قدمی نرم بر قلبی که از فریاد خسته شده است.

این‌ها هدیه‌هایی هستند که نه در کاغذ پیچیده می‌شوند و نه در مناسبتی تقدیم؛ خدا آنان را در لحظه شکستن می‌فرستد، گویی پاسخ دعایی دیرین‌اند که در روزی پر درد از یاد برده بودی.

شاید دیدارشان تصادف نیست؛ وعده‌ای است نوشته در غیب، از نخستین آه. وقتی راه‌ها خسته‌مان می‌کنند و صدا در گلو گم می‌شود، حضورشان چون نسیمی پس از تابستانی طولانی می‌رسد و بی‌کلام به دل می‌گویند: «هنوز خوبی. فقط یادت باشد که چه کسی هستی.»

پیامی از عبوری که باور دارد بعضی روح‌ها ایستگاه نیستند تا ترکشان کنیم؛ خانه‌اند که هرگاه سفر ما را فرسوده کند به آن بازمی‌گردیم.

و چون آخرین نغمه خاموش می‌شود و سکوت بازمی‌گردد، به یاد می‌آوری که آنان که چون نور گذشتند، هرگز واقعاً نمی‌روند؛ فقط به جایی درون ما برمی‌گردند که هیچ‌کس به آن راه ندارد.

هنگامی که سکوت

هنگامی که سکوت از دلِ درد نفس می‌کشد

گاهی هیچ چیز در ما فرو نمی‌ریزد، فقط ناگهان نور آرام می‌شود؛ گویی از درخشیدن خسته شده باشد. قلب در گوشه‌ای از سینه می‌نشیند، پنجره‌ها را اندکی می‌بندد و با خود می‌گوید: «بگذار اندکی از همه این سنگینی نفس بکشم».

همه چیز در بیرون همان‌گونه می‌ماند، اما ما دیگر همان آدم پیشین نیستیم. حتی لبخند هم پسِ پرده‌اش گفتگویی آرام میان روح و خدا دارد. انگار در پنهان از او می‌خواهیم ما را از درون دوباره مرتب کند، بی‌آنکه کسی ببیند.

در چنین لحظاتی، سکوت چون نگهبانی بخشنده جلوه می‌کند؛ آنچه از نور باقی مانده را پاس می‌دارد و دردهای ما را از چشم‌هایی پنهان می‌کند که معنای خونریزی خاموش را نمی‌فهمند.

کم‌کم جزئیات کوچک آغاز به حرف زدن می‌کنند: نور صبح که به نرمی دیوار را لمس می‌کند، نسیمی که بر صورت خسته می‌وزد و بی‌کلام می‌گوید: «هنوز زنده‌ای». همه چیز ساده است... اما نجات‌بخش.

وقتی از درد فرسوده می‌شویم، پایان آن را نمی‌طلبیم، بلکه معنایی برایش می‌جوییم. از خدا می‌خواهیم اشک‌ها را به فهم بدل کند و در هر خسارتی دری بگشاید که فقط به سوی نور راه داشته باشد.

در تنهایی درمی‌یابیم که بعضی دردها مجازات نیستند، بلکه بازگشت به خویشتن‌اند؛ تا بیاموزیم خویش را آن‌گونه که خدا آفریده دوست بداریم و زیبایی را حتی در شکستگی ببینیم. انگار ترک‌های وجودمان پنجره‌هایی‌اند که نور از آن‌ها داخل می‌شود.

لحظه‌ای آرام سپس می‌رسد، چون نسیمی گرم؛ مانند دستی پنهان که بر قلب می‌نشیند و می‌گوید: «کافی است».

در این لحظه از درد شفا نمی‌یابیم، بلکه با آن آشتی می‌کنیم؛ و آن را بخشی از مسیر می‌دانیم، نه پایان آن.

همه چیز آرام می‌گیرد؛ مانند دریایی که پس از طوفان آرام شده باشد و آسمان بر سطحش می‌افتد، گویی از او پوزش می‌خواهد. آنجا انسان حس می‌کند خدا در تمام مسیر همراهش بود، تنها منتظر بود تا آرام شویم و با او سخن بگوییم.

و وقتی پس از آن سکوت نفس می‌کشیم، درمی‌یابیم آنچه در ما شکست، ضعف نبود؛ بلکه دری بود که خدا گشود تا نورش وارد شود.

آنگاه می‌فهمیم زخم‌ها پایان نور نیستند، آغاز آنند از زاویه‌ای دیگر. آنان که بسیار گریسته‌اند، معنای آرامش را بهتر می‌فهمند.

پس صبر کن ای قلبی که هنوز صداقت را هجا می‌کنی. لطف خدا با هیاهو نمی‌آید، بلکه با آرامشی فرود می‌آید که پس از گریه می‌نشیند.

تا وقتی در تو تپشی هست که او را یاد کند، هیچ رنجی بی‌زمانِ آسایش نیست و هیچ شبی بی‌فجر نمی‌ماند. فجری که نام تو را در نورش دارد. پس با اطمینان قدم بردار؛ دل‌هایی که از درد گذشتند همان نمی‌مانند، آن‌ها مناره‌هایی از نور می‌شوند که راه خود را به سوی خدا می‌شناسند.

خوشبختی

خوشبختی اون چیزی نیست که
آدم از بیرون ببینه،
خوشبختی تو دل آدمه،
دل اگه خوش باشه،
آدم خوشبخته

به آنان که رفتند

به آنان که رفتند تا درون ما بدرخشند و ما تازه پس از خاموشی‌شان فهمیدیم چه نوری در دل داشتیم.

از روزی که روشنایی در چشم‌هایمان دگرگون شد، جهان نیز تغییر کرد. دیگر چیزها مثل گذشته نمی‌درخشند و راه‌ها ما را به آغاز بازنمی‌گردانند. گویی چیزی بی‌صدا از دل زمان بیرون کشیده شد و خلائی ناپیدا بر جا گذاشت؛ خلائی که می‌سوزاند.

می‌گویند فقدان، صبر می‌آموزد؛ اما حقیقت این است که پیش از آن، سکوت را یاد می‌دهد. به ما یاد می‌دهد چگونه با دلتنگی رفتار کنیم بی‌آنکه فریاد بزند و چگونه لرزش دل را در واژه‌هایی پنهان کنیم که محکم به نظر می‌رسند، در حالی که قلب در خلوت، نام‌های قدیمی خود را آهسته تکرار می‌کند.

می‌دانیم که برخی فقدان‌ها با گذر زمان درمان نمی‌شوند، بلکه مانند خاطراتی ذخیره می‌شوند که هرگاه سکوت فراگیرد، دوباره می‌تپند. می‌دانیم اندوه، وقتی راستین باشد، عبادتی خاموش می‌شود؛ دعایی یتیم که از عمق سینه برمی‌خیزد و در آن امید می‌تپد.

گاهی نبودن، همچون موج بازمی‌گردد، هر بار که می‌خواهیم فراموش کنیم. بر ساحل دل، پیام‌هایی می‌گذارد که خواندنی نیستند، فقط احساس می‌شوند، انگار هنوز بر مرز یک یاد زندگی می‌کنیم. حتی قدم‌ها کند می‌شوند وقتی از کنار آن مکان می‌گذریم، گویی حافظه از بیدار کردن درد خوابیده زیر شن‌ها هراس دارد.

او از درد نمی‌نویسد؛ خودِ درد او را می‌نویسد. آرام قدم بر شن می‌گذارد، انگار از بیدار کردن سایه‌اش هراس دارد. پژواک صدا شکل کسانی را گرفته که رفته‌اند و هر نسیمی که می‌وزد، نامشان را زمزمه می‌کند تا فراموش نشوند.

می‌داند دلتنگی ضعف نیست، کوششی شریف برای وفاداری است. و آنان که غایب‌اند، هرگز کاملا نمی‌روند؛ تنها شکلشان عوض می‌شود و در درون ما به گونه‌ای دیگر ساکن می‌شوند. چون نوری بی‌منبع، یا صدایی که تنها در سکوت‌های طولانی شنیده می‌شود.

باور دارد غیبت واقعی در مرگ نیست، بلکه در کسانی است که با جسم میان ما راه می‌روند، اما روزگار روحشان را از چهره روزها پاک کرده است. بنابراین آرام می‌خندد، انگار از جهان برای اندوه زیبایش پوزش می‌طلبد و می‌آموزد چگونه بر قبر خاطره‌ها گل بگذارد بی‌آنکه انگشتانش بلرزند و گریه کنند.

سرانجام دریافت که فقدان فراموش نمی‌شود؛ به آن ایمان می‌آوریم. فقدان چهرۀ دیگر عشق است. و وقتی پخته‌تر می‌شویم، در می‌یابیم آنان که رفته‌اند هنوز با ما هستند؛ اما در زبانی که نیاز به سخن ندارد و تنها با گریه در سکوت فهمیده می‌شود.

در شب‌هایی که سکوت طولانی می‌شود، در دل با آنان سخن می‌گوید، گویی می‌شنوند. از زندگی ناتمام بدونشان می‌گوید، از خنده‌هایی که دیگر راهی به قلب پیدا نمی‌کنند، از دعاهایی که نخست نام آنان را بر دوش می‌کشند. حضورشان را در جزئیات روز حس می‌کند؛ در بوی باران، در سایه نور هنگام افول، و در هر لحظه‌ای که آسمان آغوش خود را به سوی دلتنگی باز می‌کند.

و در دل زمزمه می‌کند: «خدایا، چه اندازه فقیر می‌شویم وقتی کسانی را که دوست داریم از دست می‌دهیم.»

این‌گونه فهمید که فقدان ما را تمام نمی‌کند، بلکه از درون دوباره سامانمان می‌دهد. و نبودن هر چقدر هم سنگین باشد، پایان داستان نیست؛ آغاز آن است، از جایی که چشم نمی‌بیند اما جان احساسش می‌کند.

درود به رهگذر خاموشی که می‌داند غیبت، وقتی پدری در میان باشد، هرگز فراموش نمی‌شود و باور دارد برخی سایه‌ها حتی پس از دور شدن صاحبشان از نور، روشنایی بر ما می‌افشانند.

خدایا، روح‌هایی که دوستشان داشتیم نرفته‌اند، تنها پیش افتاده‌اند. پس دیدار دوباره را وعده‌ای نزدیک قرار ده و صبری عطا کن که خاموش نشود. و اگر نسیمی نامشان را از دل ما عبور داد، آن را رحمتی کن که سلام ما را به آنان برساند و بگوید:

«هنوز دوستتان دارند... اما با سکوتی شایسته آسمان.»

مداد رنگی

ما انسان ها مثل مدادرنگی هستیم...
شاید رنگ مورد علاقه یکدیگر نباشیم!!!
اما روزی...
برای کامل کردن نقاشیمان؛
دنبال هم خواهیم گشت.‌.
به شرطی که اینقدر همدیگر را نتراشیم تاحدنابودی...

عاشق ماندن

عــاشـــق شدن
چیز ساده ای ست
آنقدر كه همه ی انسان ها
توان تجربه کردن آن را دارند
مهم عاشق ماندن است
بي انتهــا، بی منت، تا ابد

انسانیت

اعتقاداتت را
برای خودت نگهدار

و انسانیت را
به تمام دنیا نشان بده

توهم آزادی

بردگان قبلاً هر روز تمام وقت بدون دستمزد کار می کردند ؛ اما آنها غذا، آب و سرپناه رایگان داشتند.

امروز هم تقریبا هر روز کارمی کنیم حقوق می گیریم، اما پولی که درمی آوریم را صرف غذا، آب و سر پناه می کنیم.

ما هنوز برده هستیم، تنها چیزی که تغییر کرده توهم آزادی است.

احترام متقابل

گاهی آدمی شبیه یک باغ کوچک در دل کوه است. اگر آرام نزدیک شوی، گل می‌دهد. اگر بی‌پروا قدم بگذاری، می‌شکند. احترام متقابل همین فاصله سنجیده است، همان لحظه‌ای که می‌فهمیم دل روبه‌رویمان هم مثل دل ما می‌تپد و دوست ندارد لگدمال بی‌توجهی شود.

احترام یعنی شنیدن، بی‌آنکه دنبال جواب فوری باشیم. یعنی فهمیدن این نکته که هیچ‌کس پادشاه جهان نیست و هیچ‌کس هم رعیت ما نیست. ما کنار همیم، نه بالای هم و نه پایین هم. درست مثل دو رود که وقتی آرام کنار هم حرکت کنند، به دریا می‌رسند و نه به باتلاقی از رنج و سوءتفاهم.

در دنیایی که صداها بلند شده و حوصله‌ها باریک‌تر از نخ شکرک‌خورده است، احترام متقابل حکم چراغی را دارد که نگذارد در تاریکی سوءظن همدیگر را گم کنیم. هر لبخند کوچک، هر قدم کوتاه برای درک دیگری، مثل گذاشتن یک سنگ روشن روی مسیر رابطه است تا در سختی‌ها گم نشود.

گاهی کافی است بپرسیم: «حالت خوب است؟» و گوش کنیم. همین سؤال ساده، از هزاران جمله تکراری بیشتر می‌ارزد. آدم‌ها وقتی دیده شوند، آرام می‌گیرند. و وقتی آرام شوند، جهان از سایه‌ها کم می‌شود.

پس بیاییم آنقدر بزرگ باشیم که کوچک‌ترین بی‌احترامی را از خود دور کنیم و آنقدر ظریف که حساسیت نفس آدم‌های روبه‌رو را بفهمیم. احترام متقابل نه کار سختی است و نه معجزه. فقط حواس جمع می‌خواهد و کمی مهربانی. همین اندازه کافی است تا رابطه‌ها مثل چای تازه‌دم، گرم و آرام در دل آدم بنشیند.

واژه ها

گاهی واژه‌ها مثل پرنده‌های ظریف‌اند. اگر بی‌هوا رهایشان کنیم، به‌جای پرواز در آسمان آرام، ممکن است شیشه دل کسی را بشکنند. زبان، کلید کوچک اما پرقدرتی است که می‌تواند در دل‌ها را باز کند یا ببندد.

پیش از آنکه کلام از دهانمان بیرون بخزد و در جهان آزاد شود، یک نفس مکث کنیم. درست مثل باغبانی که قبل از چیدن شاخه، دست روی برگ می‌کشد تا ببیند کجا زخم نمی‌زند. گاهی تنها یک جمله می‌تواند آرامش کسی را مثل قایقی روی آب، سبک و خوشحال نگه دارد. و گاهی همان جمله، اگر بی‌دقت و تیز باشد، موجی می‌شود که آن قایق کوچک را واژگون می‌کند.

کاش هرکدام از ما، پیش از گفتن، کلمات را در ذهن مثل سنگ‌های رودخانه صیقل دهیم؛ رها کنیم تنها آن‌هایی را که نرم، روشن و قابل شنیدن‌اند. دنیا خودش به اندازه کافی زمختی دارد. سهم ما می‌تواند کمی مهربانی باشد؛ نه از روی ضعف، بلکه از روی بلوغ و خرد.

زبان، پیش از آنکه شمشیر باشد، می‌تواند چراغ باشد. پس نور را انتخاب کنیم. پیش از گفتن، فکر کنیم. و پیش از رنجاندن، سکوت کنیم؛ سکوتی که گاه هزار حرف خوب‌تر می‌نویسد.

عقربه های ساعت

ای کاش ...
مردم از عقربه های ساعت می آموختند
که وقتی از کنار هم رد میشوند
به یکدیگر تنه نزنند ...

قوی

همیشه فڪر میڪردم

قوی کسی است ڪه چیز سنگینی از زمین برمی دارد.

امروز می دانم گاه برای قوی شدن

باید چیزهای سنگین را زمین گذاشت.

چیزهایی مثل

کینه، حس انتقام، رنجش، دلخوری، تعصب نابجا، غرورکاذب، خودخوری، قضاوت ،کنترل دیگران

و در نهایت سنگینترین وزنه دنیا

تغییر آدمها..!

رایحه حرفهایمان

مواظب رایحه حرفهایمان باشیم ؛ حرفها رایحه دارند ، بو دارند ، عطر دارند …
رایحه حرفهایمان تا ساعتها روی جان و تن می نشیند …
تا مدتها در فضا میماند …
تا سالها در خاطره ها جا خوش میکند …
عطر حرفهایمان ، هر چه باشد تند و تلخ ، گرم و شیرین ، تیز و شورانگیز ، آرام و روح انگیز و …
ما را، در خاطره ها به یاد می آورد …

شمیم رایحــه حرفهــایـت را انتخـاب کن؛ بــدان که بــه یــاد میمــاند