وقتی آگاهی انسان فزونی می‌گیرد،

دیگر به صرف دیدن جهان بسنده نمی‌کند،

بلکه آغاز به «حس کردن» آن می‌کند.

دردهای دیگران را پیش از آن‌که بر لب جاری شود، احساس می‌کند؛

شادی‌هایی را لمس می‌کند که پشت لبخندها پنهان شده‌اند؛

و شکنندگی آن‌ها را درمی‌یابد، حتی آنگاه که تظاهر به قدرت می‌کنند.

آگاهی حقیقی، دانشی نیست که در ذهن ذخیره شود؛

ضربانی است که در دل می‌تپد.

توانایی خواندن صفحات سفید میان سطرها،

و دیدن روان انسان با چشمی آمیخته به رحمت:

ضعفی که باید در آغوش گرفته شود،

زیبایی‌ای که شایسته تکریم است،

و پیچیدگی‌ای که سزاوار فهم است.

و از ژرفای این آگاهی، «مهربانی» زاده می‌شود؛

زیرا آن‌که داستان را به تمامی می‌بیند،

نمی‌تواند بی‌مبالات صفحه‌ای را درهم بشکند؛

چراکه می‌داند واژه تند چه اندازه سنگین است،

نگاه آزاردهنده چه‌قدر درد می‌آفریند،

و سکوت چه‌قدر زخم می‌زند،

آنگاه که فریاد تنها زبان باقی‌مانده است.

انسان آگاه، آن‌سوی نقاب‌ها را می‌بیند،

صدای آهسته را در میان هیاهو می‌شنود،

و زخم پنهان را زیر جامه لمس می‌کند.

از همین روست که او را می‌بینی:

نرم‌تر در دست،

خردمندتر بر زبان،

و محتاط‌تر در گام‌ها؛

زیرا می‌داند برخی زخم‌ها هرگز التیام نمی‌یابند،

و خشونت، قدرت نیست،

بل فریاد نادانی است در جهانی که به نجواهای حکمت نیاز دارد.

شر از ذهن‌های آگاه نمی‌جوشد،

بل از دل‌های بسته؛

از چشم‌هایی که جز خود را نمی‌بینند؛

از روح‌هایی که می‌پندارند جهان تنها گرد درد آنان می‌چرخد.

آگاهی، بلوغ است؛

«من» را از مرکز جهان کنار می‌زند

و انسان را در مدار بزرگ زندگی می‌نشاند؛

آنجا که شادی مشترک است،

درد همگانی است،

و زیبایی برای آن‌که بخواهد ببیند، آشکار است.

آگاهی، انسان را «انسان» می‌کند؛

تواناتر در عشق،

ژرف‌تر در فهم،

و شجاع‌تر در برگزیدن رحمت.

نه از آن رو که ضعیف است،

بل از آن جهت که نیرومندتر است.

نیرومند، چون می‌بیند؛

نیرومند، چون حس می‌کند؛

نیرومند، چون برگزیده است در طوفان، پناه باشد،

نه طوفانی در پناهگاه.

نیرومند، زیرا می‌داند:

دستی که اشکی را پاک می‌کند،

سنگین‌تر و باارزش‌تر است

از همه سلاح‌هایی که نادانان ساخته‌اند.