ما پول را تعقیب...
ما پول را تعقیب نمیکنیم چون دوستش داریم، بلکه در پیِ آن، توهّمِ امنیت را میجوییم. میپنداریم اعداد ما را از اضطراب محافظت میکنند و موجودیِ بالا میتواند آنچه زندگی ویران کرده ترمیم کند، اما دیرهنگام درمییابیم که ترس در جیب ساکن نیست… در دل خانه دارد.
پول موجودی غریب است؛ بیصدا وارد زندگی میشود و بعد آغاز به سخن گفتن میکند. بیآنکه متوجه شوی تو را میآزماید: اعتماد میکنی یا میترسی؟ مالک هستی یا دلبسته؟ میبخشی یا چنگ میزنی، گویی به عمری که از دست میرود؟
کسانی پنداشتند پول به آنان آزادی میبخشد، و خود بیش از همه به بند کشیده شدند.
و کسانی حقیقتش را شناختند: وسیلهای بیش نیست، نه ارزش؛ ابزاری است، بیمعنا در ذات خود. پس از آن بهره بردند تا زندگی کنند، نه آنکه خود ابزارش شوند.
فاجعه نه فقر است، و نه ثروت؛
فاجعه آنجاست که پول به خدایی خاموش بدل شود، زندگیمان را گرد آن سامان دهیم، خودمان را با آن بسنجیم، و از دست دادنش را بیش از از دست دادنِ خویش بترسیم.
ثروتمندِ واقعی آن نیست که بسیار دارد، بل آن است که برای آرامش، به بسیار نیاز ندارد. و خطرناکترین نوع فقر آن است که همهچیز را داشته باشی، اما آرامش روان، طمأنینه و سکینه نداشته باشی.
پول انسان را نمیسازد، اما او را آشکار میکند. وقتی گزینهها فراوان میشوند، آنچه درون توست را نمایان میسازد: خودخواهی یا جوانمردی، خِرَد یا بیپروایی، انسانیت… یا تهیبودن.
و در پایان، عمر از تو نخواهد پرسید چهقدر اندوختی، بل خواهد پرسید: آیا زیستی؟ آیا بخشیدی؟ و آیا از تو اثری ماند که شبیه خودت باشد… نه شبیه موجودی حسابت؟