عشق نوعی بیماری...
«عشق، نوعی بیماری موقتِ ذهن است.» آمبروز بیرس
در آغاز، عشق شبیه وعدهای برای رهایی به نظر میرسد؛
گویی تنها گرمای ممکن در این جهانِ سرد است. به سوی آن کشیده میشویم، به دنبالش میدویم و تصور میکنیم نوری است که ما را از تاریکیِ تنهایی نجات خواهد داد.
اما حقیقتی که اغلب از دیدنش سر باز میزنیم این است که این نور، بسیاری اوقات چیزی جز یک خطای دید نیست؛
و آنچه در ابتدا میبینیم، نه چهره واقعیِ طرف مقابل، بلکه بازتاب خیالها و آرزوهای خودمان است.
انسان عاشقِ خودِ دیگری نمیشود؛
بلکه عاشق تصویری میشود که در ذهنش از او ساخته است.
آرتور شوپنهاور میگوید:
«عشق، فریبی از سوی طبیعت برای تضمین بقای نوع بشر است.»
شاید این سخن، با وجود تلخیاش، بخشی از حقیقت را در خود داشته باشد.
زیرا عشق همیشه از شناختی عمیق سرچشمه نمیگیرد؛
گاهی از خلأیی درونی زاده میشود که به دنبال کسی برای پر کردن آن هستیم.
بسیاری اوقات ما خودِ دیگری را دوست نداریم؛
بلکه ایدهای را که از او ساختهایم دوست داریم،
احساسی را که در کنار او تجربه میکنیم،
یا حتی فرصتی را که برای فرار از تنهایی و مواجهه با خویشتن در اختیارمان میگذارد.
همه آغازها فریبندهاند.
ما قصرهایی از رؤیا میسازیم و باور میکنیم که طرف مقابل متفاوت، استثنایی و بیهمتاست.
پائولو کوئلو میگوید:
«در عشق، ابتدا داستان را مینویسیم و سپس به دنبال کسی میگردیم که مناسب آن داستان باشد.»
و شاید به همین دلیل است که بسیاری از داستانها زمانی فرو میریزند که واقعیت خود را نشان میدهد؛
زمانی که روزمرگی آغاز میشود، نقابها کنار میروند و ضعفها و کاستیها آشکار میشوند.
عشق معمولاً ناگهان از بین نمیرود؛
بلکه آرامآرام تبخیر میشود و جای خود را به چیزهایی دیگر میدهد:
همزیستی، عادت، همراهی و گاهی بیتفاوتی.
روابط طولانیمدت اغلب نه بر پایه شورِ اولیه، بلکه بر پایه اُنس و آشنایی ادامه مییابند.
ما به حضور کسی خو میگیریم؛
به شیوه سخن گفتنش، خندیدنش، عادتهای روزمرهاش و واکنشهای قابل پیشبینیاش.
این بیش از آنکه آرامشِ قلب باشد، آرامشِ ذهن است.
میگل د سروانتس گفته است:
«عشق حقیقی، عشقِ اُنس و آشنایی است، نه عشقِ شور و هیجان.»
و شاید آنچه گاهی «عشقِ پخته» مینامیم، در بسیاری موارد نوعی توافق نانوشته برای ماندن باشد؛
زیرا از دست دادن، دشوارتر از ادامه دادن است.
حتی حسادت و دلتنگی نیز همیشه نشانه عشق نیستند؛
گاهی بازتاب میل به تملک یا ترس از خلأ و تنهاییاند.
ما همیشه برای خودِ فرد دلتنگ نمیشویم؛
بلکه برای احساسی که در کنار او داشتیم دلتنگ میشویم.
اگر عشقی ناب و حقیقی وجود داشته باشد، به این آسانی مصرف نمیشود؛
اما شاید بسیار نادرتر از آن باشد که در ترانهها و داستانها تصویر میشود.
فرانتس کافکا میگوید:
«عشق چیزی جز عادتی نیست که از تکرار دیدارها پدید آمده است.»
این جمله، هرچند بحثبرانگیز، به ترسی اشاره میکند که بسیاری از ما از مواجهه با آن گریزانیم:
شاید بخش بزرگی از آنچه عشق مینامیم، در حقیقت خو گرفتن به حضور دیگری باشد.
ما به کسانی وابسته میشویم که به بودنشان عادت کردهایم؛
و هنگام غیبتشان آشفته میشویم، نه لزوماً چون بدون آنها نمیتوانیم زندگی کنیم، بلکه چون نمیدانیم چگونه روزهای خود را بدون حضورشان از نو سامان دهیم.
اما در نهایت باید توجه داشت که این متن، تنها یک نگاه فلسفی و بدبینانه به عشق است، نه یک حقیقت قطعی.
بسیاری از روانشناسان و اندیشمندان معتقدند عشقِ پایدار آمیزهای از کشش، صمیمیت، تعهد، شناخت و اُنس است؛
و عادت و آشنایی، اگر با احترام، درک متقابل و انتخاب آگاهانه همراه شوند، لزوماً جایگزین عشق نیستند، بلکه میتوانند یکی از عمیقترین جلوههای آن باشند. 🌿🤍