بکذار ناپدید شوم
در زندگی هر انسان، لحظهای فرا میرسد که دیگر نه به دنبال عشق است، نه عذرخواهی، و نه حتی بازگشت... بلکه فقط میخواهد فراموش شود. نه از آن رو که دلش سرشار از نفرت شده، بلکه چون از حمل کردن خویش در برابر جهانی که هرگز سکوتش را نفهمید، خسته شده است. به جایی میرسد که درمییابد دردناکترین نوع رنج نه خیانت است و نه جدایی؛ بلکه آن است که جانت را در تلاشهایی فرسوده کنی که هیچکس آنها را نمیبیند، و آرامآرام خاموش شوی، در حالی که همه گمان میکنند حالت خوب است.
میل به تنهایی همیشه گریختن از آدمها نیست؛ گاهی آخرین تلاش برای محافظت از آن چیزی است که از روح باقی مانده، پس از آنکه ناامیدیها و شکستها آن را فرسوده کردهاند. هستند روحهایی که نه آرزوی انتقام دارند و نه منتظرند کسی از دست دادنشان را حسرت بخورد؛ تنها آرزو دارند از حافظهها محو شوند، گویی هرگز از زندگی کسی عبور نکردهاند. وقتی فراموش شدن به یک آرزو تبدیل میشود، یعنی درد از مرزهای کلمات گذشته است.
شاید به همین دلیل بعضی جملهها هراسانگیزند؛ زیرا اندوه را توصیف نمیکنند، بلکه مرحلهای را شرح میدهند که پس از اندوه فرا میرسد؛ زمانی که دل دیگر انتظار هیچ چیز را نمیکشد، سکوت از آدمها گرمتر به نظر میرسد، انزوا از نزدیکی امنتر میشود، و فراموشی از خاطرهها مهربانتر جلوه میکند.