(مجذوب عاشق... و مریدی سرگشته)
زیر درختی کهنسال، کنار چاهی متروک،
مجذوب نشسته بود و مریدی خستهدل روبهرویش ایستاده بود.
مرید:
اما من کسی را میخواهم که دستم را بگیرد و به سوی خدا ببرد. ای آقا، از جستوجو خسته شدهام. راهی کوتاه به سوی خدا به من نشان بده.
مجذوب:
راه کوتاه این است که بدانی خدا در انتهای راه نیست، بلکه همین حالا در کنار گامهای لرزان توست.
مشکل ما این است که او را در آسمانها جستوجو میکنیم، در حالی که او در ژرفای اندوه و ناتوانی ما انتظارمان را میکشد.
مرید:
اما من گم شدهام. نمیدانم به کدام سو بروم.
مجذوب:
همین گمگشتگی آغاز شناخت است.
اگر از راه مطمئن بودی، در حقیقت در مسیر هوای نفس خود قدم میزدی.
اما گمگشتگی، غرور را میشکند و تو را وامیدارد سرت را بلند کنی و بگویی:
«پروردگارا، من نمیدانم... پس راه را به من نشان بده.»
همین سادگی و بیپیرایگی، نخستین درِ دیدار است.
مرید:
چگونه مطمئن شوم که خدا با من است، در حالی که جز خلأ چیزی احساس نمیکنم؟
مجذوب:
این خلأ، نشانه غیبت او نیست؛ بلکه حضوری پنهان است.
تو در جستوجوی لذتهای روحانی هستی، اما خدا از تو ایمان به غیب میخواهد.
تفاوت میان کسی که ادعای عشق میکند و کسی که حقیقتاً عاشق است، همینجاست.
اولی وقتی احساس میکند، شاد میشود؛ اما دومی حتی وقتی هیچ احساسی ندارد، پابرجا میماند.
در خلأ خود بنشین و بگو:
«تو با منی، حتی اگر حضورت را احساس نکنم، و همین برایم کافی است.»
مرید:
از گناهانم میترسم، و از عذاب خدا اگر نافرمانیاش کنم.
مجذوب:
ترسی که از خدا داری، شایسته محبت او نیست.
ترس درست آن است که از سخت شدن قلبت بترسی، و از غفلتی که دنیا در تو مینشاند.
اما خداوند، جباری نیست که در انتظار لغزش تو نشسته باشد.
او از مادر به تو مهربانتر است.
محبت خدا این نیست که هرگز خطا نکنی، بلکه این است که هر بار افتادی، بازگردی.
سقوط پایان راه نیست؛ درسی است که به تو میآموزد چگونه برخیزی.
مرید:
اما نصیحتها چیزی را در من تغییر نمیدهند. باز به گناهم بازمیگردم.
مجذوب:
زیرا میخواهی با نیروی خودت تغییر کنی، و این ناممکن است.
تغییر حقیقی زمانی آغاز میشود که در برابر خدا، از همه تواناییهای خود تهی شوی و بگویی:
«پروردگارا، من ناتوانم، و توان من از توست. از حول و قوه خود بیرون آمدهام، که هیچ نیرو و توانی جز به تو نیست. پس دستم را بگیر.»
آنگاه او خود هدایتت خواهد کرد.
به گناهت از زاویه بزرگی آن نگاه نکن؛ به پروردگارت از زاویه رحمتش بنگر.
رحمت خدا از همه لغزشهایت بزرگتر است.
پس به رحمت او بیش از ضعف خود اعتماد کن.
مرید:
در لحظههای پراکندگی و غفلت چه کنم؟
مجذوب:
با خدا صادق باش.
دستانت را بلند کن و حال دل خود را برایش بگو.
نه با عبارتهای آراسته و ساختگی، بلکه با زبان قلب زخمیات.
او به زیبایی کلماتت نیاز ندارد؛ به صداقت روحت نیاز دارد.
نشستن در سکوت با خدا و اعتراف به ناتوانی خویش، از بلندترین مراتب عبادت است.
نماز فقط کلماتی نیست که بر زبان جاری میکنی؛ نماز، دیدار عاشقانه میان بندهای نیازمند و پروردگاری بینیاز است.
مرید:
احساس میکنم خودم را فریب میدهم. شایسته نزدیکی به او نیستم.
مجذوب:
چه کسی به تو گفته است که قرب الهی با شایستگی به دست میآید؟
قرب با نیاز حاصل میشود.
آدم گرسنه نمیپرسد آیا مستحق نان هست یا نه؛ از گرسنگی فریاد میزند.
تو نیز از گرسنگی روحت فریاد بزن.
و نگذار هلالها و نشانهها تو را از این حقیقت غافل کنند که خدا از رگ گردن به تو نزدیکتر است.
مشکل ما این است که همه چیز را پیچیده میکنیم، در حالی که دین در ژرفترین معنای خود چیزی جز این نیست:
خدا را دوست بداری، او را باور کنی، و به سویش پناه ببری.
مجذوب:
در انتظار شیخی نباش که خدا را به تو ببخشد؛ زیرا خداوند از ازل، خود را به تو بخشیده است.
مرید:
اما من هنوز کسی را میخواهم که دستم را بگیرد و به سوی خدا ببرد.
مجذوب:
وقتی آینه را بشکنی، چهره حقیقی خود را خواهی دید.
پس بندهای عاشق باش، تا پروردگارت را نزدیک بیابی.
حکمت پایانی
از گمگشتگی خود نترس؛ خدا پراکندگیهایت را جمع میکند، آنگاه که خود را به او بسپاری.
غمهایت را نزد او ببر، زیرا دوست دارد صدای تو را بشنود، حتی اگر آمیخته به گریه باشد.
به گناهت با چشم رحمت خدا نگاه کن، نه فقط با چشم عدالت او.
عدالتش حق است، اما رحمتش بر خشمش پیشی گرفته است.
در انتظار احساسات روحانی نباش؛ پاداش حقیقی در پایداری بر طاعت، در روزهای خشکی و بیاحساسی است.
با خدا همانگونه باش که هستی، نه آنگونه که آرزو داری باشی.
زیرا صداقت با خدا، دری است که هرگز بسته نمیشود.
و در پایان به یاد داشته باش:
رسیدن به خدا، بالا رفتن از نردبانی بلند نیست؛
بلکه افتادن در آغوش اوست، و دیدن اینکه دستان رحمتش پیش از سقوط تو، برای گرفتنت دراز شده بودند.