زندگی آن‌گونه که آرزو کرده بودی، از راه نرسید

زندگی آن‌گونه که روزی در ذهنم تصور می‌کردم از راه نرسید؛ نه آن‌طور که در خیال خود ترسیمش کرده بودم، زمانی که سنم کمتر بود و بار زندگی بر دوشم سبک‌تر.

تصور روشنی از مسیر داشتم؛ از آدم‌هایی که قرار بود بمانند، از چیزهایی که اگر به اندازه کافی تلاش می‌کردم به آن‌ها می‌رسیدم. اما سال‌ها گذشتند، گویی زندگی داستان دیگری را می‌نوشت؛ داستانی که من در انتخابش سهمی نداشتم.

هر بار که گمان می‌کردم جهت راه را فهمیده‌ام، پیچ تازه‌ای پیش رویم ظاهر می‌شد؛ پیچ‌هایی که هرگز روی نقشه نبودند. تا جایی که گاهی به پشت سر نگاه می‌کنم و از فاصله عظیمی که میان آرزوهایم و آنچه واقعاً رخ داد شگفت‌زده می‌شوم.

مشکل فقط خودِ سختی‌ها نبود؛ هر انسانی سهمی از رنج و دشواری دارد. آنچه سنگین بود، انبوهیِ آن‌ها بود؛ وقتی یکی پس از دیگری از راه می‌رسیدند و پرسش‌هایی را پشت سر خود باقی می‌گذاشتند.

زیرا بعضی تجربه‌ها فقط دردناک نیستند؛ آن‌ها تو را وادار می‌کنند در هر آنچه روزی ثابت و مسلم می‌پنداشتی تردید کنی؛ در آدم‌ها، در رؤیاها و حتی در خودت.

آن‌قدر که دیگر نمی‌دانی سرگردانی از چه زمانی آغاز شد. فقط می‌دانی که آرام‌آرام به بخشی از نگاهت به زندگی تبدیل شده است.

روزهایی را پشت سر گذاشتم که تصور می‌کردم به پاسخ نزدیک شده‌ام، اما ناگهان فهمیدم که در حقیقت به پرسشی تازه رسیده‌ام.

هر بار که خواستم دلیل آنچه بر من گذشت را بفهمم، یا حکمتی برای برخی از فقدان‌ها پیدا کنم، یا معنای راه‌هایی را درک کنم که پیش از رسیدن به مقصد پایان یافتند، خود را در برابر درهای دیگری یافتم که گشوده نمی‌شدند.

گویی زندگی همیشه آن‌قدر توضیح نمی‌دهد که دل انسان آرام بگیرد.

گاهی احساس می‌کنم از تلاش برای فهمیدن خسته‌تر شده‌ام تا از خودِ اتفاقات. زیرا انسان اگر بداند چرا چیزی برایش رخ می‌دهد، توان تحمل بسیاری از دردها را دارد.

اما سرگردانی چیز دیگری است.

سرگردانی باعث می‌شود یک تجربه را دو بار به دوش بکشی؛ یک بار وقتی آن را زندگی می‌کنی و بار دیگر وقتی می‌کوشی معنایش را بفهمی.

و با این همه، زندگی ادامه پیدا کرد.

و شاید همین عجیب‌ترین ویژگی آن باشد.

این‌که هرگز متوقف نمی‌شود تا فرصت کافی برای درک آنچه گذشته به تو بدهد. تو را با خود می‌برد، چه آماده باشی و چه نباشی.

و تو ناچار می‌شوی در حال حرکت، تکه‌های پراکنده وجودت را جمع کنی؛ چیزهایی را بیاموزی که هرگز قصد آموختنشان را نداشتی و در جاهایی رشد کنی که هیچ‌گاه تصور نمی‌کردی محل رشدت باشند.

امروز نمی‌توانم بگویم به یقین کامل رسیده‌ام، و نه این‌که همه تردیدها و پرسش‌ها مرا ترک کرده‌اند.

اما یک چیز را فهمیده‌ام:

زندگی آن راهی نیست که آرزویش را داشتیم؛ زندگی همان راهی است که با وجود همه چیز در آن قدم زدیم.

بعضی پرسش‌ها شاید هرگز پاسخی نداشته باشند.

بعضی آرزوها ممکن است تا ابد معلق بمانند.

و بعضی فقدان‌ها شاید هیچ‌گاه معنای روشنی پیدا نکنند.

اما با وجود همه این‌ها، صبح روز بعد از خواب برمی‌خیزیم و به راه ادامه می‌دهیم.

نه به این دلیل که همه چیز را فهمیده‌ایم؛

بلکه چون زندگی منتظر نماند تا ما بفهمیم.