آیا آن سیب...
آیا آن سیب آنقدر شیرین بود که این همه رنج را تحمل کنیم، ای آدم؟
من هیچگاه نپرسیدم: چرا خوردی؟ بلکه پرسشی دیگر همواره مرا دنبال کرده است؛ هر بار که دلی را شکسته دیدهام، کودکی را در حال گریستن هنگام تولد، مادری را در وداع با فرزندش، و عاشقی را که نیمی از وجودش را در غیاب دیگری به خاک میسپارد...
آیا آن سیب واقعاً آنقدر شیرین بود، ای آدم؟
کدام طعم میتواند این تاریخ طولانیِ اشکها را توجیه کند؟ چه گرسنگیای در تو بود که این تشنگیِ پایانناپذیر را برای ما به میراث گذاشت؟
گاهی فکر میکنم...
شاید خطا در چیدن میوه نبود، بلکه در کشف این حقیقت بود که انسان، از همان نخستین لحظه، برای قانع شدن آفریده نشده است.
همین که چیزی را شناخت، مشتاقِ آنچه پس از آن بود شد. و همین که به قلهای رسید، به قلهای دیگر چشم دوخت.
گویی حتی بهشت نیز برای دلی که پرسیدن را آموخته بود، کافی نبود.
شاید ما از فردوس رانده نشدیم چون نافرمانی کردیم...
شاید بیرون آمدیم زیرا آگاهی، به صاحبش اجازه نمیدهد همان آدم پیشین باقی بماند.
آنکه دری را دیده باشد، هرگز به دیوار قانع نخواهد شد.
و از آن روز تاکنون...
انسانها همان سیب را میخورند، اما با نامهایی دیگر.
یک بار نامش را عشق میگذارند، بار دیگر قدرت، گاه ثروت، گاه شهرت، و گاه رؤیا.
و هر بار گمان میکنند که سیر خواهند شد...
اما درمییابند که آن میوه، از دهانشان بزرگتر و از خلأ روحشان کوچکتر بوده است.
ای آدم...
ما از طولانی بودن راه خسته نمیشویم، بلکه از این خسته میشویم که خواستن، پایانی ندارد.
به سوی چیزها میدویم، و همین که به آنها میرسیم، به چیزهای دیگری تبدیل میشوند که بیشتر میخواهیمشان.
گویی نفرین حقیقی، خروج از بهشت نبود...
بلکه این بود که قلب، خانهای شود که قناعت در آن ساکن نمیشود.
میدانی چه چیزی مرا میآزارد؟
اینکه ما از تو پرسش را بیشتر از پاسخ به ارث بردهایم.
و به همین دلیل انسان عمرش را زندگی نمیکند...
بلکه آن را صرف تفسیر خویش میکند.
من کیستم؟ چرا دوست میدارم؟ چرا از دست میدهم؟ و چرا میمیرم؟
گویی زندگی یک راه نیست...
بلکه امتحانی است که پرسشهایش به زبانی نوشته شدهاند که هیچکس آن را کامل نمیداند.
انسان همه چیز را آزموده است.
به آسمانها صعود کرده، به ژرفای دریاها فرو رفته، اتم را شکافته، و سرعت نور را اندازه گرفته است.
اما تا همین لحظه...
هنوز نمیتواند شبی را بدون جنگی کوچک با خویشتن به خواب رود.
این چه موجودی است...
که توانسته عمر ستارگان را بشناسد، اما هنوز نمیداند چگونه اندوهی را در سینه خود خاموش کند؟
شاید آن سیب اصلاً میوه نبود...
شاید آینهای بود.
و هنگامی که از آن خوردی، برای نخستین بار خودت را دیدی.
و از زمانی که انسان خود را شناخت...
هرگز آرامشی کامل را تجربه نکرد.
زیرا آگاهی، هدیهای زیباست...
اما سنگینترین هدیه نیز هست.
و شگفتتر از همه این است که...
با وجود این همه رنج، هنوز زندگی را دوست داریم.
خانه میسازیم، در حالی که میدانیم پیر خواهیم شد. درخت میکاریم، با اینکه میدانیم شاید هرگز زیر سایهشان ننشینیم. آدمها را دوست میداریم، در حالی که یقین داریم روزی خواهند رفت. و نامهایمان را بر شن مینویسیم، گویی دریا را نمیشناسیم.
چه سرسختی مقدسی در این مخلوق نهفته است؟
و چه رازی باعث شده انسان با لبخندی بر لب، در برابر فنا مقاومت کند؟
از همین رو...
دیگر تو را سرزنش نمیکنم، ای آدم.
شاید تو در جستوجوی یک میوه نبودی...
بلکه در جستوجوی معنا بودی.
و هر کس پس از تو آمد، هنوز دستش را به سوی همان سیب دراز میکند؛ نه برای خوردنش...
بلکه برای آنکه بداند آیا شایسته این بودن و این هستی هست یا نه.
و پرسش همچنان میان زمین و آسمان معلق مانده است؛ نه در انتظار پاسخ، بلکه در انتظار انسانی که جرأت کند آن را بشنود و از آن نگریزد:
آیا آن سیب آنقدر شیرین بود...
یا اینکه بهای آگاهی، از همان آغاز، این بود که انسان شویم؟